ببردند نامه به موصل بخواند * ز اندوه مختار خون مىفشاند
دراين بد كه آمد بريدى ز شام * بياورد نامه بر نيكنام
905 ز عبد الملك ، كاى سرافراز مرد * بيا زود وز پيش من برمگرد
كه مير عراق و خراسان تويى * ز جمع بزرگان تنآسان تويى
نويسم چك اى مير و گيرم گواه * كه هرگز نگردم ز سم و ز راه
كه نستانم آن مملكت از تو باز * تو باشى در آن بوموبر سرفراز
براهيم چون هر دو نامه بخواند * ميان اندرون مرد حيران بماند
910 بخواند آن سران را بَرِ خويش زود * وز آن نامهها كرد گفتوشنود
يكى گفت رفتن به آيد به شام * كه عبد الملك هست مير و امام
همان دولت آل مروان قوى است * ببايد شنيدن سخن معنوى است
ز جمع امامان يزدانپرست * به مردى ببردند آن قوم دست
سعادت در آن دوده افزونتر است * همه شام پرگنج و پرلشكر است
915 يكى گفت پور زبير است امام * به دو مىرسد اين ستودهمقام
همان مصعب امروز لشكركش است * به رزم اندرون تيز چون آتش است
ميان دليران براهيم گفت * كه نتوان سخن از بزرگان نهفت
اگر خون نبودى مرا در ميان * ز پور زياد و همه شاميان
شدن پيش عبد الملك بهتر است * كه بر درگهش آسمان كهتر است
920 و ليكن بسى خون كه ما ريختيم * گرفتيم و كشتيم و آويختيم
هرآنگه كز اين قصه ياد آورند * ز ما همچو آب روان خون خورند
بر مصعب امروز رفتن به است * ز عبد الملك رخ نهفتن به است
همان كوفه خلوتسراى من است * به جايى خرامم كه جاى من است
بر مصعب آمد ز موصل امير * بر او آفرين خواند برنا و پير
925 به بيعت درآورد آن مير سر * به فرمان عبد اللّه نامور
كمر بست بر جان و بگشاد دست * از آن شاد شد مصعب دينپرست
سرافراز ، موصل به معصب سپرد * در آن شغل فرزانه را نام برد
براهيم را گفت كاى نامدار * چو گيرد به ما بر امامت قرار
تو را باشد اى نامبردار شام * مباش اى دلاور دراين كار خام
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٠