دهى تا تو را بنده گردند و يار * مشو غره بر قول اين نابكار
كه يك روز پانصد ز مردان بكشت * به تنها تن خويش چون شد درشت
دروغ است گفتار او سربهسر * به افسون همىخواهد اى نامور
كه جان را ز دست تو بيرون برد * وزآنپس رود خون مردم خورد
چو او خونى ماست اى بىقرين * چه گويى تو اى نامبرده در اين 880
ببخشى ورا خون او آن ماست * ز راه شريعت حديث است راست
ازاين مردمان اى پسنديدهراى * يكى را نمانيم زنده به جاى
همه شهريان بانگ برداشتند * فغان آندم از چرخ بگذاشتند
چو مير آنچنان ديد با عام گفت * كه اين قوم را خاك بايد نهفت
بگفت اين و در قصر شد نامدار * ستادند خلقى يمين و يسار 885
بكشتند آن قوم را سربهسر * به زارى بريدند از آن خلق سر
بدانسان كه بد گفته مختار پيش * يكايك فكندند بر جاى خويش
ز نامردى خويش گشتند پست * ز غمرى ( ؟ ) به بدخواه دارد به دست
يكى را نماندند زنده به جاى * بريدندشان گردن و دست و پاى
چو مصعب در آن شهر آرام يافت * ز گردون دون نامور كام يافت 890
در آن بوموبر كارداران نشاند * به دامن بدان مهتران دُر فشاند
به نزد برادر يكى نامه كرد * از آن فتح در نامه هنگامه كرد
سر مير مختار بر نيزه راست * به مكه فرستاد ازآنسان كه خواست
فرستاد هر جايگاهى پيام * كه عبد اللّه بن زبيرست امام
به خطبه درون نام او كرد ياد * همان سكه را نقش او برنهاد 895
به نامش همه سكهها مهر كرد * برآورد از آل مختار گرد
به پيش براهيم نامه نبشت * نهالى به باغ بزرگى بكشت
كه مختار بدكار در پرده شد * برو آنچه بد حكم آن كرده شد
تو دانادلى سر نپيچى ز داد * بيايى بر من تو اى پاكزاد
شماراست يكسر اميرى شام * به امر تو باشد ولايت به كام 900
ستانم خطى من ز ابن زبير * كه چون پاى بنهى در اين كار خير
همه شام با روم يكسر توراست * به تو مىشود كار اسلام راست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٩