كنون جمله در زينهار توايم * به هرجا كه [ پويى ] سوار توايم
تو فردا كنى رزم با اهل شام * سپه بايدت اى امير همام
تو خواهى كه از چوب سازى سوار * چو با دشمنان باشدت [ كارزار ]
ببنديم ، جمله به پيشت كمر * رباييم [ از ] بدسگال تو [ سر ]
855 به پيش تو شمشير و خنجر زنيم * ز بن دشمنان تو را بركنيم
اگر كشته گرديم در كارزار * براى تو ميريم اى نامدار
نيابند مقصود اين كوفيان * تو را اندر اين كار نبود زيان
نباشد وبالى شما را از اين * بينديش اى سرور بىقرين
وگر ما بر اعدا ظفر يافتيم * عدوى تو را دست برتافتيم
860 تو را خدمتى كرده باشيم سخت * ببخشاى اى مير فرخندهبخت
نگه دار ما را پى كار خويش * مكن سست اى مير بازار خويش
بكن عفو ما را پى خويشتن * به جان بشنو اى نامور اين سخن
تو راييم ما همچو هفصد غلام * ميان بسته با تو به ننگ و به نام
براى تو از مه به ماهى رويم * به امر تو هرجا كه خواهى رويم
865 دل مصعب نامور نرم شد * ز تاب سخن خاطرش گرم شد
پسند آمدش گفتههاى بجير * و ليكن گروهى ز برنا و پير
از آن كوفيان باز برخاستند « 1 » * به زارى زبان را بياراستند
كه اين ناكسان خون ما خوردهاند * به جان قصد خويشان ما كردهاند
بكشتند خلقى همه بىگناه * فكندند دل خسته بر خاك راه
870 زنان بيوه كردند و طفلان يتيم * ببردند چندانكه بد زرّ و سيم
به دانگى بريدند از ما سرى * نهادند بر سر ز خون افسرى
بهانه چو اسب جفا تاختند * ز خون حسين على ساختند
حسين على را يزيد پليد * بفرمود در كربلا سر بريد
به كوفه گروهى برون آمدند * چو بهرام جوياى خون آمدند
875 بكشتند خلقى به زارى زار * كنون از تو خواهند تا زينهار
هامش
( 1 ) خواستند