كه دادت ظفر اندر اين داروگير * به دست تو كرد اين بلا را اسير
طلب كن تو خشنودى كردگار * در عفو بگشاى اى نامدار 825
تو اى مير در ما به رحمت نگر * مكن غرقه دل را به خون جگر
ز يك اصل داريم ميرا نژاد * تويى مير بادانش و دين و داد
به يك قبله داريم ما هر دو روى * تو كن رحم بر مردم نامجوى
دراين شهر ما را خصومت فتاد * پى ملت و دولت و دين و داد
بكشتيم از يكدگر بىشمار * بسى رفت اندر ميان گيرودار 830
تو اى مير امروز بر ما ببخش * سر ما مكن اى سرافراز ، بخش
چو دستت قوى گشت و بر ما دراز * يكى گردن سرورى برفراز
به ما بر ببخشاى و كم كن ستيز * تو بر خاك خون اسيران مريز
ببخش اى خداوند رحمتفداى * بخوان اى دلاور كلام خداى
به يك قطره خون خاك را تر مكن * كنون آتش خشم و كين برمكن 835
بر اين آتش اى كامران آب زن * مكن مرغ را بر سر باب زن ( ؟ )
بر ايشان دل نامبرده بسوخت * بدانسان كه شمع رخش برفروخت
شما را ز من گفت عفو است و رحم * اگرچند ازاين قوم خورديم زخم
همان عبد رحمان بدانجاى بود * بر مير فرزانه برپاى بود
خروشان به مير سرافراز گفت * كه هستيم از اين قوم با غصه جفت 840
بر ما كهين كهتران بودهاند * به غم جان شيرين بفرسودهاند
به وقتى كه دست اين سران يافتند * به خون ريختن تيز بشتافتند
بكشتند و بر كس نبخشودهاند * شب و روز بىرحم و دين بودهاند
چو ما خون آن قوم خواهيم باز * چه فرمان دهد مير گردنفراز
ببخشد بر اين خونيان راه نيست * كس از راز اين كار آگاه نيست 845
دگر ره بجير سراينده گفت * كه درد دل خويش نتوان نهفت
اگر ما در اين شهر خون ريختيم * و يا گرد فتنه برانگيختيم
ز ما هم در اين جاى خون ريختند * گرفتند و كشتند و آويختند
اگر ما بكشتيم در شهر مرد * به وقتى كه بد جنگ و رزم و نبرد
ز ما اين سران بيشتر كشتهاند * به خاك و به خون اندر آغشتهاند 850
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 77
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٧