ز دشمن همىكشت ، يا زخم خورد * چنين كن اگر كرد خواهى نبرد
برآنم كه هفتاد كس را بكشت * جراحت همىبود و ننمود پشت 775
ز خونش ز « 1 » اندازه بيرون برفت * ز اندام او جوىها خون برفت
گرفتند صد مرد گرد اندرش « 2 » * زدند از سر خشم و كين خنجرش
چنين تا ز پايش بينداختند * چو زآن نامور بازپرداختند
چو مختار او را چنان كشته ديد * به خون در ، ز سر تا به پا ناپديد
دلاور زره را ز تن دور كرد * چراغ دل خصم بىنور كرد 780
برهنه به رزم اندرآمد چو شير * همىكشت از بدسگالان دلير
بيفكند صد مرد جنگى به جاى * بسى زد به رزم اندرون دست و پاى
به حرب اندرش خرد بشكست تيغ * بسى خورد بىتيغ درد و دريغ
درآمد يكى تا زند بر سرش * بيازيد و بستد ز كف خنجرش
بزد باز بر مرد و كردش نگون * بيفتاد ملعون به خاك اندرون 785
پياده برفتند مردى هزار * گرفتند بر گرد آن نامدار
به صد جاى مجروح شد بىهمال * فرو ماند ديگر نماندش مجال
به گردى بر آن دشمنان تاختن * چنين بايد اى جان جدل ساختن
برفتند ده تن چو پيلان مست * گرفته همه تيغ هندى به دست
به يكبار بر نامبرده زدند * ز تن جان شيرين او بستدند 790
عرابى يكى مرد نامش تميم * به در . . . اندرآمد به بيم
سر نامور كرد از تن جدا * روانش روان شد به نزد خدا
سوارى همىتاخت اسبى چو تير * بدان تا برد مژده نزديك مير
تميم بداختر در آن پيش بود * بر او « 3 » راند اسب آن دلاور چو دود
سر و گردن مرد بشكست خرد * ز مختار در . . . جان نبرد 795
بفرمود مصعب از آن خشم و كين * بريدن دو دست امير گزين
بكندند مختار يل را ستان ( ؟ ) * بريده دو دستش بدان آستان
به زارى و خوارى فرو دوختند * چراغ بدىها برافروختند
هامش
( 1 ) در
( 2 ) كرد اندرس
( 3 ) برو او