عرابى جوانى چو شير يله * بيامد كه بدنام او حنظله
750 بغريد آن بدنشان همچو رعد * بزد تيغ بر فرق فرزانه « 1 » سعد
بيفتاد آن نازديده ز پاى * سرافراز مختار با عقل و راى
بدان بدنشان خستهدل حمله كرد * به زخمى برآورد از آن مرد گرد
ز پيش در آن قوم را دور كرد * برآمد خروشان [ چو مردان مرد ]
گرفت آن سركشته اندر كنار * مرا همدم و يار پرهيزگار
755 تو رفتى و من درپىات همچو باد * بيايم هماكنون چو تير از گشاد
دگربار آمد سوى جنگ جاى * بيفكند بىمر سران را ز [ پاى ]
برادر بد او را ز مادر دو مرد * چو شيران ستادند اندر نبرد
يكى طرفه ، طراف ديگر به نام * به نزديك مختار چو زال و سام
ستادند و كردند چون پيل جنگ * يكى چون هزبر و يكى چون پلنگ
760 چنان تا بكشتندشان [ پيش مير ] * به رزم اندرون مير اى گردگير
بكشتند ياران او را تمام * نماند از دليران بجز يك به نام
كه چون او دليرى [ به گيتى ] نبود * در آن روز بسيار مردى نمود
شنيدم كه بدنام آن بن عمير * همىرفت بر خيل پور زبير
همىكشت و مىآمد آن سرفراز * به نزديك مختار فرخنده باز
765 به مختار گفت اى خداوند من * بريد از تو ايام پيوند من
ز من اى سرافراز بدرود باش * به فردوس اعلى روانرود باش
بريدند ما را ز ديدار تو * ندانم كه تا چون بود كار تو
. . . ديدن روز ديدار ماست * به هنگام مردن ظفر « 2 » يار ماست
چو بشنيد مختار گفتار مرد * ورا آفرينهاى بسيار كرد
770 ز گفتار آن سرور كامياب * بباريد از ديده درّ خوشاب
به دو گفت يزدان تو را يار باد * به فردوس اعلى درت كار باد
من و تو كنون پيش يزدان شويم * در آن بوستان شاد و خندان شويم
دگربار عمير اندرآمد به جنگ * تو گفتى كه بد زخم خورده پلنگ
هامش
( 1 ) فرزند
( 2 ) هنر