700 فرستادهء تو رسول است راست * بشير و نذيرت به ما مصطفى است
منم اهل بيت ورا دوستدار * از آن كردم اين رزم را اختيار
بكشتم كسى را كه خونريز بود * ز عمرى بدانسان دليرى نمود
جگرگوشهء مرتضى را بكشت * چنان ميوهء مصطفى را بكشت
من آن قوم را پاك برداشتم * چو از فعل يكيك خبر داشتم
705 بدادى خدايا همه كام من * به آخر چنين شد سرانجام من
يكى آرزو دارم اندر نهفت * بخواهم در اين ماجرا با تو گفت
كه در جنگ از تن جدا جان من * كنى زود ، اى پاكيزدان من
نخواهم « 1 » كه باشم در آن داروگير * به دست فرومايگان در اسير
بگفت اين و ياران خود را بخواند * بناليد « 2 » و خون از دو ديده براند
710 چنين گفت كاى مردم تيزچنگ * كسى زنده هرگز نگيرد پلنگ
و ليكن بگيرند « 3 » روباه پير * به وقت گرفتن ندارد نفير
مرا در دل آمد به بيرون شدن * نخواهم در اين قصر زاين پس بدن
سه روز اندر اين جاى كردم مقام * به ننگ « 4 » اندر آميختم جمله نام
شما نيز يكتن به بيرون شويد * به شمشير چون شير در خون شويد
715 ببريد از دشمن خويش سر * كه اين است آيين شيران نر
اگر كشته گرديد در كارزار * از آن به كه از دشمنان زينهار
بخواهيد و آريد از جا برون « 5 » * سر از دست دشمن نژند و نگون
شما را نمانند يك تن به جاى * ببرند گوش و سر و دست و پاى
شما را همه شهريان دشمناند * پى كشتن جمله جان مىكنند
720 شما را حقيقت بخواهند كشت * به زارى و خوارى و زخم درشت
همان به كه در رزم كشته شويد * به خاك و به خون در سرشته شويد
من اى نامداران با دين و داد * يكى مرد بودم عرابىنژاد
بدانسان كه ابن زبير از حجاز * برون رفت و كرد اينچنين تركتاز
يمن با يمامه ورا رام شد * امام جهان گشت و خودكام شد
هامش
( 1 ) بخواهم
( 2 ) بياريد
( 3 ) نگيرند
( 4 ) بلنك
( 5 ) نخواهيد و ائيد از كا برون