كنون پور مروان به روم و به شام * ز راه خلافت برآورده « 1 » نام 725
به مردى گرفتم من اين بوموبر * بهزودى سمندم درآيد [ به سر ] « 2 »
و ليكن مرادى كه بد يافتم * بدانديش را دست برتافتم
مرا پادشاهى نبد در دماغ * دلم بد از اين شغلها با فراغ
به گيتى چو دل را بياراستم * همه خون پور على خواستم
ز يزدان اميدم بهشتست و حور * فرود آمدن در سراى سرور 730
شفاعت ز پيغمبرستم « 3 » اميد * از او گردد اين تيرهروزم سپيد
به يزدان كه مردن به عزونياز * از آن به كه با ذل و عمر دراز
من امروز خواهم در اين كار مرد * روان را به خوارى نخواهم سپرد
شما را پس از من به زارى كشند * بدان خاك رهتان به خوارى كشند
شما را بدارند « 4 » چون گوسپند * نهند از سر خشم بر پاى بند 735
يكى را ببرند بر جاى سر * يكى را بدرند بر ناى بر
ندارد پشيمانى آنگاه سود * كه برخيزد از آتش تيز دود
به قلعه درون هفتصد مرد بود * دليران و ميران رزم آزمود
يكى با سرافراز در خون نرفت * جز از نوزده تن ، به بيرون برفت
برون رفت مختار چو شير نر * ز مردان بياموز اكنون هنر 740
بزد دامن اندر كمر مردوار * به دست اندرون خنجرى آبدار
يكى درق مكى به چنگ اندرون * به سرخى رخش بود مانند خون
بر او حمله كردند هركس « 5 » كه بود * به زخمى « 6 » سرى از بدن مىربود
به دنبال او نامور بود سعد * خروشان و جوشان چو برق و چو رعد
بيفكند ده مرد و تيرش رسيد * به ران در ، ز كوشش فرو آرميد 745
ز ران ، آن دلاور برون كرد تير * چنين گفت نالان به مختار مير
كه پيكان بماندست در استخوان * به من بر يكى نام يزدان بخوان
به دو گفت مختار كاندوه « 7 » مدار * كه آمد گه رفتن اى نامدار
هامش
( 1 ) آورز
( 2 ) آمد پسر
( 3 ) پعمرسم
( 4 ) ندادند
( 5 ) كين
( 6 ) بزخى
( 7 ) كانده