دوم روز مصعب بيامد سوار * باستاد با خيل زير حصار 675
چو مختار بر قصد پيكار شد * همه شهر كوفه ورا يار شد
زن و مرد نفرين مختار كرد * سپهر نگون زاين بسى كار كرد
نماينده مختار بر بام برد * عقاب سرافراز در دام برد
ز پنهان همىبرد مردم طعام * به نزديكى قصر از خاصوعام
به رشته به بالا كشيدند زود * چو زآن مصعب مير آگه نبود 680
فرستاد هر جاى مردان كار * گرفتند بر باد راه حصار
نيارست كس گرد آن قصر گشت * فلك نامهء كامشان درنوشت
چو در قصر بر خلق شد كار تنگ * چنين گفت مختار با نام و ننگ
كه در جنگ مردن ز مردى به نام * از آن به كه چون مرغ زنده به دام
بياييد تا باز بيرون شويم * بهپاى « 1 » خود از خاك در خون شويم 685
نشستن گرسنه نباشد صواب * در اينجا بميريم بىنان و آب
نكردند آن قوم فرمان مير * بگفتند كاى گرد روشنضمير
ازاينجا به زنهار بيرون رويم * از آن به كه در خاك و در خون رويم
چنين گفت مختار با مهتران * كه اين نيست آيين نيكاختران
تن خود به دشمن سپردن ز بيم * ببايد زدن خويشتن را دونيم 690
نبايد تن خود به دشمن سپرد * بر من نشايد ازاين نام برد
دهم همچو مردان به شمشير جان * ربايم به مردى من از شير جان
ببود اندر آن قصر آن روز نيز * بر ايشان نشد خصم پيروز نيز
سپيده روان شد سر و تن بشست * يكى جامهء پاك و زيبا بجست
بپوشيد بر تن به رسم كفن * به خود بربماليد مشك ختن 695
ادا كرد فرض خداوند پاك * بماليد ريش و رخ خود به خاك
چنين گفت كاى پاكيزدان من * تويى آگه از راز پنهان من
مسلمانم و مؤمن و پاكدين * همان دوستدار رسول امين
تو را خواندهام بىزن و جفت يار * نكردم برون ز امر تو هيچ كار
هامش
( 1 ) ماى