650 بدان گفت تا بشكند مرد را * نمايد بدان نامور درد را
همىخواست تا نام او بد شود * شود دشمنش هركه اين بشنود
عبيد اللّه بن على مرتضا * به شب كشته شد از طريق قضا
ندانست كس كان جوان را كه كشت * شب تيره زانسان به زخم درشت
چو مصعب بر كوفه آمد ز راه * بدان تا درآرد به كوفه سپاه
655 اميرى ز ياران « 1 » مختار گرد * بيامد بر آن كار [ و ] ان حمله برد
جوانى سرافراز سرتيز بود * ورا چارصد مرد خونريز بود
[ چو مىكرد ] مرد جوان كارزار * تو گفتى مگر بود سام سوار
گمان برد هركس كه مختار اوست * بدريد بر دشمنان مغز و پوست
بفرمود مصعب سپهدار جنگ * كه از بامها « 2 » گشت بارنده سنگ
660 همان عبد رحمان اشعثنژاد * پياده شد از اسب مانند باد
به گردش سپاهى پراكنده « 3 » بود * دل « 4 » هريك از كينه آكنده بود
گرفتند در گرد آن چند مرد * فشاندند بر يكدگر خاك و گرد
بپيوست رزمى ز بالا و زير * نگشتند آن مردم از رزم سير
جوانى كه او يار مختار بود * دو گيتى به چشم اندرش خار بود
665 شنيدم كه عبد اللهش بود نام * بد [ او ] خاتم نامداران شام
ز ناگه بيامد يكى چوبه تير * بيفتاد بر سينهء آن خطير
برون شد ز پشتش درآمد به روى * روان گشت بر خاك ره خون چو جوى
در ايوان به شمشير بردند دست * [ همه چار ] صد مرد گشتند پست
از آن چارصد مرد يك تن نرست * تو گفتى فلك دست يكيك ببست
670 به قصر اندرون بىخبر بود [ مير ] * از آن كشتن و خستن « 5 » و داروگير
سرانجام سرور خبردار شد * كه در شهر از آن جنگ و پيكار شد
برون آمد از قصر او بهر جنگ * بدان تا « 6 » كند بر عدو كار تنگ
يكى رفت و ز آن سروران بازگفت * كه گشتند آن جمله با خاك جفت
دگربار مختار شد در حصار * ببستند هر جاى در استوار
هامش
( 1 ) زماران
( 2 ) نامها
( 3 ) كنده
( 4 ) كه دل
( 5 ) چستن
( 6 ) ما