سپيده بياراست لشكر به درد * زمين گشت يكسر پر از اسب و مرد 625
بههم درفتادند از بامداد * جهان گشت پرآتش و خاك و باد
چنان ، تا شب تيره آورد بود * فرس بر فرس ، مرد بر مرد بود
شب آمد نشد نيز كمتر مصاف * ستادند نامآوران در طواف
پياده شد از اسب مختار باز * همىگشت دشمن نشيب و فراز
چو روز آمد آن جنگ برجاى بود * بسا سر كه افتاده برپاى بود 630
بر مير مختار شد پور سعد * خروشان همىگفت با او چو رعد
كه اى مير خود را مگردان هلاك * مكن تارك خويش در زير خاك
كه از لشكرت هركه آماده شد * پياده به خاك اندر افتاده شد
سواران برفتند اندر گريز * تويى مانده اينجاى سر پرستيز
به تنها تن خود چه كوشى همى * در اين رزم سر مىفروشى همى 635
سرافراز مختار نوميد گشت * در آن رزم لرزانتر از بيد گشت
نشست از بر اسب چون پيل مست * به كوفه درآمد يل دينپرست
به قصر اندرون رفت با مهتران * دليران و گردان و نامآوران
بفرمود درهاى قصر استوار * ببست آن سرافراز و دربد ، چهار
دوم روز مصعب چو تابنده ماه * به شهر اندرآمد به گردش سپاه 640
چنين گفت با مهلب نامدار * كه فتحى قوى بود از كردگار
اگر آن سپه دى نمىشد تباه * ز تيغ خزيمه ، سنان سپاه
همان عمر حجاج والاتبار * دگر پور اشعث يل نامدار
و ليكن دلم نيز سرگشته شد * كه « 1 » امشب عبيد على كشته شد
ورا امشب « 2 » آن مير مختار كشت * به شمشير و حالى قوى ، زار كشت 645
كند شيعت باب او آشكار * برآرد ز فرزند پاكش دمار
شب و روز نام على مىبرد * نهان خون فرزند او مىخورد
پديد آمد از بهر حيدر به كين « 3 » * نظير عبيد زياد « 4 » لعين
طلب مىكند خون آل على « 5 » * چو خود مىكشد نيست راه يلى
هامش
( 1 ) كى
( 2 ) اشب
( 3 ) بهبين
( 4 ) زماد
( 5 ) ملى