600 نباشد بجز مهلب خيرهروى * كه آيد به دنبال تو جنگجوى
چو او رفته باشد من آيم سوار * به دنبال آن لشكر نابكار
تو برگرد مانند شير ژيان * بگيريم اين خيل را [ در ] ميان
نماند يكى زنده [ بر ] روى راه * شود كشته مهلب ميان سپاه
چو او كشته گردد ز مصعب چه باك * بر من چه مصعب ، چه يك مشت خاك
605 چنان كرد فرزانه كان مير گفت * سخن از سر راى و تدبير گفت
برون رفت مرد دلاور به خشم * يكى از سر خشم بگشاد چشم
بزد طبل برعكس و آمد به راه * روان شد به شهر مداين سپاه
همان دم خبر پيش مصعب رسيد * فرستادن خيل چاره نديد
به مهلب چنين گفت كاين كار نيست * چه ترسى كه علم و خرد يار نيست
610 جواب اينچنين داد مرد دلير * نبايد دمى بيشه خالى ز شير
مبادا كه اين مكر دشمن بود * به سور اندرون شكل شيون بود
مرا سوى اين كار مفرست تيز * مبادا كه پيدا شود رستخيز
ز تيغ خزيمه كه بد نامدار * بفرمود او را كه باشد سوار
به دنبال لشكر روان شد سپاه * نهادند سر جمله « 1 » گردان به راه
615 خبر شد به مختار از رفتنش * روان كرد چون پيل نر در دمش
سپهدار فرزند سعد از فراز * چو ديد آن سپه تيز گرديد باز
وز اين روى مختار چون پيل مست * رسيد اندر آن خيل تيغى به دست
گرفتند آن قوم را در ميان * ز هر دو طرف همچو شير ژيان
سپه بود از دشمنان شش هزار * نماندند زنده از آن يك هزار
620 ز تيغ خزيمه گرفتار شد * يكى ز آن سران نزد مختار شد
بگفتش « 2 » كه شد مير لشكر اسير * چه فرمان دهد پير روشنضمير
بفرمود كاز وى بريدند سر * به زارى ببستند بر نيزه بر
مظفر دو مردانه گشتند باز * سوى لشكر خويشتن سرفراز
چو آمد به نزديك مصعب خبر * دلش گشت مجروح و زير و زبر
هامش
( 1 ) جمع
( 2 ) بكشتن