كه من كردم اينجا علم را بهپاى * تو با لشكر خود به حرب اندرآى
سرافراز مهلب چو باد و چو گرد * به مختار بر ناگهان حمله كرد 575
ورا از سر بصريان بازداشت * علم تا به چرخ كيان برفراشت
سرافراز مختار كان كار ديد * اميرى و آن خيل بسيار ديد
پياده شد از اسب چون شير نر * پياده بمانند شيران . . .
ز ره دامن خويش زد بر كمر * به دست اندرون تيغ ، آسيمهسر
از آن پارسى لشكر نامدار * بكشت اندرآن نيمهشب يكهزار 580
همىگفت مهلب كه اين مرد نيست * به گيتى كس او را هماورد نيست
نهنگ است يا زخمخورده پلنگ * پياده بدينگونه آيد به جنگ
بفرمود مهلب كه در داروگير * روان گشت بر كوفيان زخم تير
بسى مردم از كوفيان كشته شد * در آن تيرهشب خلق سرگشته شد
هر آن كس ز انصار مختار بود * به بند بلاها گرفتار بود 585
ستادند بر پيش مهتر به جنگ * بدادند جان از ره نام و ننگ
چنا [ ن ] تا به يك جاى كشته شدند * به خاك و به خون در سرشته شدند
ز انصار مختار يك تن نماند * كه مهلب در آن خاك خونش نراند
چو پاسى از آن تير [ ه ] شب درگذشت * دو لشكر ز خون ريختن بازگشت
دوم روز يك تن نشد سوى جنگ * دو لشكر بكردند بر جا درنگ 590
سرافراز مختار با غصه جفت * به فرزند سعد سرافراز گفت
كه بر حيله كردند بنيان جنگ * دليران دانا و مردان جنگ
به افسون توان شير نر مور كرد * همان چشم بدخواه را كور كرد
بلاى همه لشكر از مهلب است * مرا جان ز اندوه او بر لب است
يكى حيله سازيم كان بدنشان * شود سرنگون پيش گردنكشان 595
تو برعكس اى مير بربند بار * بزن طبل با خيل خود شو سوار
روان شو به راه مداين چو باد * [ مكن ] از پى من پراكنده ياد
چو جاسوس بيند كه تو در ميان * به كينه برفتى چو شير ژيان
شود پيش مصعب بگويد به راز * فرستد پى تو يكى سرفراز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 67
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٧