سليح و سلب بود و نان بود و آب * كه راندند چون آتش تيزتاب
برفتند بر كوهپايه سپاه * از آن زنگيان بود گيتى سياه
فزون بود لشكر ز پنجه هزار * كه گشتند بر پشت اشتر سوار
515 بزرگى كه بر مؤمنان مير بود * پر از دانش و راى و تدبير بود
بفرمود تا هركسى بر فرس * ببستند درحال جفتى جرس
جرس اندرآن بوم هرگز نبود * برآمد فغان تا به چرخ كبود
چو اسبان تازى برانگيختند * همه اشتران پاك بگريختند
ز آواى زنگ و فغان دراى * برفتند آن اشتران باز جاى
520 سياهان فتادند بر خاك پست * شكسته سر و پهلو و پا و دست
بكشتند بىمر به شمشير و تير * گرفتند از ايشان فراوان اسير
گرفتار شد خسرو زنگبار * ببستند بازوش مردان كار
غنيمت گرفتند چندانكه بود * به چشم سياهان جهان شد كبود
شه زنگيان را چنان بسته دست * به سامره بردند حيران چو مست
525 فراوان غنيمت از آن داروگير * به نزديك جعفر فرستاد مير
گرفتند از آن زنگيان كان زر * به شمشير و مردى و زور و هنر
شد از مكر مريخ و كيد زحل * در آندم زمين و زمان بىمحل
اذربايجان گشت يكسر خراب * سيه گشت در جوى تبريز آب
به سال چل و يك برون از دو صد * سپهر برين با زمين گشت بد
530 به جنبش درآمد سراسر زمين * چو بگشاد قهر الهى كمين
شد آن شهر فرخنده زيروزبر * شكاف اندرآمد به بوم و به بر
به بسطام شد خانهها سرنگون * جهانى فتادند در خاكوخون
براهيم جانان در آن داروگير * به بسطام بد پيش طيفور پير
سپهر هنر . . . * كه چون او . . . عارفين
535 براهيم را گفت كاى بىهمال * شد از زلزله شهر تو پايمال
به تبريز بر جور و بيداد نيست * بجز مسجدت هيچ آباد نيست
. . . شاه پس * مقام تو اى سرور خوشنفس
به قومس يكى خانه برپاى نيست * همان دامغان نيز برجاى نيست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 666
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٦٦