مهندس بياورد بيشاز شمار * همان كارگر مرد پانصد هزار
ز بنا و رسام چندانكه بود * به كار ايستادند چون باد و دود
درم صرف كرد اندرآن كاروبار * هزاران هزاران هزاران هزار
ز گيلان بفرمود بردن درخت * به گاوان گردون درآن راه سخت
570 در آن بوم بخريد بىمر زمين * به زر و به زور و به مهر و به كين
ستم كرد بر مردم زيردست * به چيز كسان برد چون شير دست
بهاى زمين مىخريد و نداد * ستد ملك مردم به بيداد و باد
بگفتند با جعفر نامدار * كه دارى است اندر خراسان ديار
به شهر نشابور جاى فراخ * ز اندازه بيرون ورا برگوشاخ
575 دو فرسنگ در سايهء آن بود * در آن سايه خورشيد پنهان بود
هوس كرد جعفر بدان صعبدار * فرو ماند حيران در آن ژرفكار
دلش خواست رفتن بر آن درخت * يكى گفت كاى خسرو نيكبخت
نبايد تو را رفت نزديك دار * درخت كلان را به نزد خود آر
چه بايد براى درختى سطبر * شدن تا نشابور چون ابر و ببر
580 پسند آمد او را حديث نديم * فرستاد بهر درخت قديم
درخت كلان را بفرمود كند * فكندند از پاى دار بلند
به اره كشيدند نزدش تمام * بر اشتر كشيدند پيش امام
شتر بود در زير آن شش هزار * چنان تا به سامره بردند بار
در آن راه شد اشتر شاه خرد * ز بار گران يك هزارى بمرد
585 هر آن كس كه مىديد دار عجب * به نفرين جعفر گشادى دو لب
همان شب كه آن هر دو شاخ درخت * ببردند نزد شه شوربخت
بكشتند آن شاه را نيمشب * بگويم تو را تا بمانى عجب
به شومى افكندن آن درخت * به قتل آمد آن جعفر نيكبخت
همان روز گشت آن عمارت تمام * كه شد كشته آن مهتر خويشكام
590 درخت و سرا از سپهر كبود * بر آن نامبرده مبارك نبود
دوم روز كردند آن را خراب * نبود اندر او ساعتى كامياب
چو بنياد آن قصر بر يخ نهاد * بدادند خاكش بهزودى بهباد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 668
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٦٨