به مغرب نماندست آباد هيچ * دل عالمى هست پردرد و پيچ
به خروارها جعفر نامدار * فرستاد سيم و زر از هر كنار 540
همه شهرها باز آباد كرد * به مال خود آن خلق را شاد كرد
زمين بود جنبان چو گردون و ماه * به صحرا شده پادشاه و سپاه
چو ساكن شد آن جنبش و رستخيز * به هر جاى جعفر فرستاد تيز
همه شهرها كرد معمور باز * در آن كار بد روزگار دراز
شهنشه در اين سال دلبر گرفت * به يك ره ز سامره دل برگرفت 545
از آن بوموبر كامران سير شد * همىگفت كاينجا بُدن دير شد
از آنجا به بغداد شد كامكار * نبد كار او جز كه بزم و شكار
سه سال اندرآن كار شد روزگار * دگر ره ز بغداد بربست بار
همىگفت ناخوش هوايى است اين * به سامره شد باز شاه زمين
بگفتند با او كه شهر دمشق * مقامى است چون طبع ، ياران ز عشق 550
هواى خوش و ميوههاى لطيف * روان شو سوى آن هواى لطيف
هوس كرد جعفر شدن سوى شام * در آن بوموبر كرد جا و مقام
روان كرد جعفر ز حد عراق * سوى شام شد دل به درد فراق
نيامد خوش آن لشكر شاه را * كه گم كرد بر خويشتن راه را
بيامد به شهر دمشق از عراق * نبد مهتران را در آن اتفاق 555
دو ماه اندرآن بوموبر كرد جاى * دلش سير شد زآن سپنجىسراى
در آن بوموبر كبك بسيار بود * همان آب جويش گرانبار بود
بيامد در آن سال برفى عظيم * زمين گشت مانندهء كوه سيم
ز برف گران راهها بسته شد * ز سرما تن مهتران خسته شد
نبود آمده برف هرگز به شام * بيامد در آن سال و شد كار خام 560
طعام اندرآن بوموبر شد گران * پراكنده آن مردم از هر كران
ز برف آن همه راهها بسته شد * دل مردمان در بدن خسته شد
سرافراز جعفر شه شيرفش * نيامدش آن برزن و بوم خوش
چو فصل بهار اندرآمد به ساز * سوى شهر سامره گرديد باز
به سامره بنياد قصرى بكند * كز آنسان نبد زير چرخ بلند 565
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 667
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٦٧