در آن شهر آبى همىشد روان * گذشتند از آب پير و جوان
چو انگشت شد سوخته وقت كار * از آن بىگناهان دوره سى هزار
همه مؤمن و غازى و پاكدين * تو بيداد و جور خليفه ببين
سه روز و سه شب آتش تيز بود * كه مىزد زبانه به چرخ كبود
ز چوب و ز نى بود ديوار و در * چنين رفت حكم قضا و قدر 440
كه آتش در آن شهر چوبين زدند * ازآنپس كه شمشير و زوبين زدند
نه « 1 » يك ذره ، آن شهر هرجا بسوخت * در او [ پيكر ] پير و برنا بسوخت
گروهى از آن شهر بگريختند * جگرسوخته خون دل ريختند
زن و كودكان كشته شد [ بىحساب ] * بدانسان كه برنامد آبى ز آب
به ايام جعفر در آن بوموبر * ز مردم نبودى نشان و اثر 445
چو او كشته شد خلق بازآمدند * در آن بوموبر چارهساز آمدند
هنوز اندرآن شهر نفرين كنند * چنان شاه را نام بىدين كنند
خليفه چنين كرد با اهل دين * اگر كافرى ، از سر خشم و كين
به بيداد كردن مشو تندوتيز * تو در دل چه گيرى از ايشان ستيز
به جعفر بر آن شنعتى بود سخت * بدى نايد از مردم نيكبخت 450
در آنگه كه گردون از اينگونه گشت * ز هجرت دو صد بود با سى و هشت
ز افعال مذموم او ديگرى * نويسم بخوانم به هر كشورى
ورا شاعرى بود ابو جهم نام * سخنگوى و بادانش و شادكام
طبيبى دگر داشت ترسا و شوم * شنيدم كه بد اصل مشرك ز روم
ورا نام بد بختشوع پزشك * كه مىريخت خون سران چون سرشك 455
[ همان ] دشمن شاعر شاه بود * سراينده زآن خود كى آگاه بود
طبيب « 2 » بنفرين ورا قصد كرد * به وقتى كه او شاه را فصد كرد
به شه گفت كاين شاعر نامدار * هجا مىكند از پى شهريار
فرو خواند آن كافر بىفروغ * به نزديك شه چند بيت از دروغ
نپرسيد و آن را درستى نكرد * ز بو جهم شاعر برآورد گرد 460
هامش
( 1 ) به
( 2 ) طبيبى