كهن رسمها را بينداختند * نوآيين دگر كارها ساختند
پسر داشت واثق يكى طفل خرد * به شاهى ورا هركسى نام برد
هنوز از لبش اندرآن داروگير * همىآمد از كودكى بوى شير
وصيف و بغا هر دو رفتند پيش * سخنها بگفتند برجاى خوش
55 كه كودك نشايد به گيتى امام * نگردد به طفل اين حكايت تمام
بجايست جعفر سزاوار تخت * در اين كار گردد ورا يار بخت
برفتند و كردند بر وى سلام * ورا جمله خواندند مير و امام
از آن پيش بد ديده جعفر به خواب * كه بودى به دستش يكى كوزه آب
فتادى در آن آب چندى شكر * بخوردى سرافراز دين . . .
60 نبشته بدى بر شكر نام مرد * چو در آب شد آن شكر بازخور [ د ]
از اين خواب يك تن به واثق بگفت * ز كار شكر همچو گل برشكفت
ز جعفر به تندى برآورد گرد * بفرمود بست و به زندانش كرد
يكى سال جعفر در آن بند بود * به بند اندرون مرد خرسند بود
همىكرد صبر اندرآن بند سخت * به دوزخ سرانجام ننمود بخت
65 چو سالى برآمد رها شد ز بند * چنين است كار سپهر بلند
گهى پادشاهى ، گهى بند و چاه * زمانى غم و ساعتى آب و جاه
ورا پور داو [ و ] د قاضى نشاند * بر از تخت و بر تاج گوهر برنشاند
وزيرش محمد بد آن بىنظير * كه عبد الملك بود باب وزير
بد آن نامور از نژاد زيات « 1 » * كه كردى هميشه صلات صلات
70 به ايام بابش هم او بد وزير * به دوران واثق شده بىنظير
به تركان يكى ساله روزى بداد * سپه گشت آباد از آن پاكزاد
چو شد بر دو صد سال سى و دو سال * برآورد مرغ شهى پروبال
ز دستور جعفر بيازرده بود * كز او بىكران خون دل خورده بود
ز كار وزارت ورا باز كرد * دلش با غم و غصه انباز كرد
75 در آنگه كه جعفر گرفتار بود * به حبس اندر از ديده خونبار بود
هامش
( 1 ) محمد بن عبد الملك بن الزيات