از آن خواب كان نامور ديده بود * ز جعفر دل شاه گرديده بود
ز زندان چو بيرون شد آن نامدار * دلآزرده از گردش روزگار
ز واثق كه شاهى جفاپيشه بود * سرافراز جعفر در انديشه بود
درونش چو از خوابوخور دور شد * يكى روز نزديك دستور شد « 1 »
در آن روز دستور مشغول بود * دلش چون سر زلف مفتول بود 80
نكرد التفاتى به جعفر وزير * بگفتش كه بنشين در آن داروگير
چو خالى شد آندم ز مردم سراى * به جعفر پسر گفت بنشين ز پاى
ز اول ترش كرد فرزانه روى * چه كارى است گفتا به جعفر ، بگوى
چنين گفت جعفر كه اى دينپناه * ز واثق برو عذر چاكر بخواه
اگر شاه خشنود گردد ز من * تو را بنده باشم به هر انجمن 85
ورا گفت دستور باآفرين * كه تو از جهان پارسايى گزين
اگر زاين سپس پارسايى كنى * ز ناكردنىها جدايى كنى
ز تو شاه خشنود گردد يقين * بساط جفا درنوردد يقين
ز گفتار او جعفر زادمرد * بناليد و ديده پر از آب كرد
برون رفت نوميد از آن جايگاه * يكى رقعه بنوشت دستور شاه 90
به واثق كه جعفر بيامد برم * بسى داد بيهوده درد سرم
به من گفت شاه جهان را بگوى * كه افزون كند بنده را آبروى
چو حيزان فرو هشته موى از جبين * كشان دامن و آستين بر زمين
به دستور بنوشت جعفر جواب * كه حجام حاضر كن و تشت آب
بخوان زود نامرد را پيش خويش * ببر زلف و بتراش مويش ز پيش 95
بزن باز بر روى او موى را * بران از بر خود جفاجوى را
چو مويش تراشيده باشى ز سر * يكى تيز مقراض خواه از هنر
به تن بر ورا جامه كوتاه كن * بدينگونه نزد منش راه كن
فرستاد دستور او را بخواند * چو جعفر برش رفت حيران بماند
گمان برد كز شاه دستور و مير * همه كار او كرد يكسر چو تير 100
هامش
( 1 ) بود