به چشم عزيزان شدم خوار سخت * ز من روى بنهفت اقبال و بخت
بر شاه شو بنده را عذرخواه * مگر گردد از بنده خشنود شاه
چو واثق كند يك نظر سوى من * شود همچو خورشيد و مه روى من
به دو گفت قاضى كه فرمان كنم * چو دردت فزون گشت درمان كنم
بگفت اين و آمد بر شهريار * سخن گفت چون لؤلؤ شاهوار 130
گناه برادر ز واثق بخواست * چو زر كار آن مهربان كرد راست
شفاعت بپذرفت اندر نهفت * و ليكن به قاضى فرزانه گفت
كه آوردن او نباشد صواب * بمان مدتى در درنگ و شتاب
برآمد بر اين مدتى روزگار * يكى روز واثق شه كامكار
همىگفت با او حديث پدر * سخن گفت بىمر ازاو دربهدر 135
همىگفت هردم در آن انجمن * كه خشنود بادا روانش ز من
چنين گفت قاضى كه اى سرفراز * روان پدر اين زمان بر فراز
رخم را بپيوند و سستى مكن * از اين پيش ناتندرستى مكن
بخوان جعفرت را بر خويشتن * فروزنده كن اختر خويشتن
ابو الفضل را از غم آزاد كن * روان پدر در زمان شاد كن 140
به گفتار قاضى ورا خواند پيش * نوازيد بازش ز اندازه بيش
ورا سيم و زر اسب و تشريف داد * ز فرزانه خشنود شد پاكزاد
به وقتى كه فرزانه واثق بمرد * ز جعفر همين نامور نام برد
به گفتار قاضى سران سپاه * ورا برنشاندند حالى به گاه
نبد راضى از كار قاضى وزير * نمىخواست او را كه گردد امير 145
چو جعفر نشست از بر تخت داد * دلش بود چركين ز پور زياد
شهنشه از او در درون كينه داشت * به جان اندرآن كينه [ ديرينه ] داشت
سرافراز يك ماه دستور بود * دل جعفر از كار او دور بود
چو ماهى برآمد بفرمود مير * به ايتاخ آن ترك دانشپذير
كه دستور ما را ببر بازدار * سوى خان خود و اين سخن راز دار 150
برفت و چنان كرد كان مير گفت * ورا بند كردند اندر نهفت
دويم روز تخم بدى كاشتند * همه مال او پاك برداشتند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 651
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٥١