ز گويندهاى داستانى شگفت * شنيدم كه مىگفت اندر نهفت
كه سلطان ملكشاه فرخندهبخت * به تابوت پيوست از تاجوتخت
به بغداد مرد آن فروزنده شاه * ببردند او را از آن جايگاه
به شهر صفاهان ز بغداد باز * بدان برزن و بوم آباد باز 90
درآن بوموبر دخمهاى ساختند * سرش تا به كيوان برافراختند
نهفتند در دخمه آن شاه را * ببستند گردنكشان راه را
بزرگى پس از مدتى روزگار * روان شد سوى دخمهء شهريار
براى زيارت گشاده زبان * در آن دخمهء شاه شد مرزبان
در آن قبه پيرى سرافراز ديد * ز راه كرامت به دو باز ديد 95
بپرسيد از آن پير مير دلير * كه اى گشته گردون ز مهر تو سير
ز كى بازدارى در اين دخمه جاى * عجايب چه ديدى ز وحشتسراى
جوابش چنين داد فرزانهپير * كه بر من بسى مىزند چرخ تير
شبى خفته بودم در اينجاى من * فرو بسته چشم گهرزاى من
يكى طرفه بر جانم آمد به گوش * از آن بانگ آمد روانم بههوش 100
در اين زير چون اسب مىتاختند * تو گويى مگر گوى مىباختند
سر اين لحد باز كردم به دست * فرو رفتم اى مرد يزدانپرست
يكى شمع بردم در اين تيرهجاى * نه صبر و نه دانش ، نه عقل و نه راى
سر شاه ديدم در اينجا نگون * به كردار طاسى به خاك اندرون
در آن كله ، موش آشيان ساخته * در او بچه كرده مكان ساخته 105
يكى موش از گربهاى صعبتر * از اين سو بدانسو همىبرد سر
سر شهريارى كه خورشيد و ماه * در آن سر نكردى به تندى نگاه
كلاهش بدى تاج بر تخت زر * چنان بد ز دست فلك پىسپر
كه شد مسكن موش ، مغزش ببين * در اين خانهء ريو ايمن نشين
مرا خون ز مژگان به رخ بردويد * زدم دست و پيراهنم را دريد 110
به دل گفتم اين ، آن سر پادشاست * كه تاجش كله بود ، بر فرق راست
به ملك جهان برنياورد سر * به خاك اندرونش ببين پىسپر
مكن سرفرازى به تاج و به تخت * كه چون از تو شد روز اقبال و بخت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 643
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٤٣