بياسود آن نامور در تنور * به يك هفته رنج از تنش گشت دور
بر اسب هنر بود بينا سوار * بدادش بسى شربت خوشگوار
شد اندر تنور آن جهاندار خوش * برآمد از او شاه ، خورشيدفش
ورم رفت بيرون ز دست و ز پاى * بيامد دل و جان و طبعش به جاى 40
ازآنپس كه پالود جوش سرشك * به جان كرد شاه آفرين بر پزشك
طبيبش چنين گفت كاى نامور * دگر زاين پراكنده چيزى مخور
دواى تو اى شاه كم خوردن است * تو پر مىخورى ، جاى قى كردن است
شود زاين سبب « 1 » سست امعاى تو * ورم مىكند در زمان پاى تو
چو اندك خورى آب كم بايدت * زمان تا زمان تشنگى بايدت 45
گرت زندگانى به كار است خيز * مبر با تن و جان شيرين ستيز
ز بسيار خوردن بپرهيز باش * فراوان مخسب و سحرخيز باش
ز آش گران دست كوتاه كن * سوى منزل جان سبك راه كن
مكن جان و دل را به خوردن توان * كه گر بار ديگر شوى ناتوان
ندارد طبيبى من هيچ سود * بنازد ز رنج تو جان حسود 50
تنورت نگيرد از اينبار دست * ز خوردن بكش هان به يك بار دست
مده جان شيرين به خوردن بهباد * سخنهاى من دار يكيك به ياد
هماندم كز آنجا روان شد طبيب * ز مغزش برون ناشده بوى طيب
هم اندر زمان سر به خوردن نهاد * بداد آن جوان جان شيرين بهباد
بيامد ز ناگاه آن رنج باز * بيفتاد بر بستر آن سرافراز 55
چو از نكث بيمار شد شهريار * ورا كس نگشت اندرآن رنج يار
طبيبان ستادند از راه باز * گرفتند پاى از بر شاه باز
سخنهاى داننده نشنيد مير * شهنشاه را كرد آن رنج اسير
بيفتاد از پا دگر برنخاست * در آن پرده شد قول گوينده راست
بر او روز از آن رنج تاريك شد * به جان جوان مرگ نزديك شد 60
به بالين نهاد از ره درد سر * بيفتاد و گشت از جهان بىخبر
هامش
( 1 ) سست