بر آن نامور تشنگى زور كرد * ز راحت دل نازكش دور كرد
طبيبان عالم فراز آمدند * بر كامران چارهساز آمدند
ز خوردن نياسودى آن سرفراز * همىرفت و مىآمد آن رنج باز
15 مخور سير تا دير مانى به جاى * به پيرى رسى در سپنجىسراى
ز كم خوردن اى جان فرشته شوى * به عقل و به دانش سرشته شوى
چو افزون خورى جان بكاهد ز رنج * به كم خوردن اى يار بفزاى گنج
چو اندك خورى تندرستى بود * ز بسيارى اى يار سستى بود
سگ آمد ز بسيارخوارى ذليل * بس است اين سخن اهل دل را دليل
20 به اندازه خور آنچه يا بى طعام * به روح بهيمى مده بيش كام
چو بىمر كنى روغن اندر چراغ * فرو ميرد آن شمع رخشان به باغ
ز ناگاه « 1 » آن شاه بيمار شد * ز اسراف ، معده گرانبار شد
ورا ابتلا قوت از دل ببرد * چو لاشه خوى معده در دل بمرد
طبيبان برفتند و بردند چار * بيامد مزاجش دمى با قرار
25 طبيبان ز رنجش فرو ماندند * ذخيره سراسر بر او خواندند
ندانست كس چارهء درد مرد * علاجش ندانست داننده كرد
ز شهر نشابور پيرى طبيب * بيامد ز هر دانشى بانصيب
به راه طبيبى در . . . تيزرو * به دانش ز سقراط برده گرو
بپرسيد از خوردوخوابش نخست * بدانست از اصل رنجش درست
30 به انديشه بگرفت نبضش به دست * بر نامبرده فراوان نشست
پس آنگاه قارورهاش پيش خواست * بديد آب و انديشه از دل بكاست
زبانش نگه كرد بشناخت رنج * كه بودش به دل در از آن علم گنج
ز نوعى علاج شه آغاز كرد * در دانش اندر جهان باز كرد
گرفت و رها كرد و بست و گشود * دلاور دم عيسوى مىنمود
35 تنورى ز آهن بفرمود كرد * در او نامور آتش و دود كرد
چو بسيار هيمه در آنجا فشاند * شهنشاه را اندرآنجا نشاند
هامش
( 1 ) ز ناكام