وزير از پى او همىشد چو تير * بزد چنگ در دامن مرد پير
به دو گفت رد و قبولت يكى است * گمان مىبرى شاه ما كودكى است
235 درم خواستى از پى خويشتن * چو دادم به تو بازدادى به من
به دو گفت آن پير صاحبقدم * كه اى مرد بيننده بر من مدم
نيم بندهء آز و صيد نياز * در آز بر من نكردند باز
به سيم و به زر بنده محتاج نيست * چو بارم نباشد غم باج نيست
مرا صبحدم با خداوند پاك * يكى راز بود اندراين آبوخاك
240 مناجات كردم دمى با خداى * همىگفتم اى داور رهنماى
چه كردند اين شهرياران ز پيش * كه دادى بديشان همه مال خويش
يكى را زمين و زمان دادهاى * براو بر در ناز بگشادهاى
سزاوار اين نيستند اين شهان * كه هستند يكسر همه گمرهان
به دستور ، آن بدر [ ه ] ها بازداد * وز آنجا روان گشت مانند باد
245 چو بشنيد واثق فرو برد سر * پس آنگه برآورد ، گفت اى پسر
برو سوى مخزن درم برشمار * اگر صد بهكار آيد ار صدهزار
چو من اين مناجات كردم تمام * رسيدم هماندم به ناز و به كام
ز ناگه يكى هاتف آواز داد * جوابى پسنديدهام بازداد
كه رو آزمون را به درگاه شاه * گرت آرزويى است در دل بخواه
250 ببين تا سزاوار اين كار هست * تو را بر در نامور بار هست
كنون بر در شهريار آمدم * چو ديدم تو را بختيار آمدم
چو ديدم به شاهى سزاوار بود * درم بار بر كس چنين كار بود
من از مال و ملك جهان فارغم * نخواهم نهان گشت در غار غم
قناعت مرا گنج بادآور است * مرا دستگير از جهان داور است
255 توانگر به كنج قناعت منم * به دنيا نيالوده شد دامنم
بگفت اين و از خشم شد ناپديد * كسى زآن سپس روى دانا نديد
به گريه سوى واثق آمد وزير * فرو خواند نزدش كرامات مير
سرافراز واثق به دستور گفت * بدان ميزبان مرد مستور گفت
كه رو در خزينه مشو تندوتيز * سه چندين دگر زر بر اين سيم ريز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 638
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٣٨