جوانى جهانجوى بد كامياب * محمد ورا نام و بو عمر باب
به سنجار و موصل عرابى سرى * برآورد ناگاه با لشكرى
به بغداد بردند بربسته را * به درگاه واثق جگرخسته را
گروهى كه بودند با او اسير * بر آن در ستاده برهنه چو شير
بفرمودشان زنده بر دار كرد * دو پا بر زبر ، سر نگونسار كرد 210
شبى ناگهان آتشى برفروخت * ز بغداد يك نيمه افزون بسوخت
برفتند خلقى به خاك و به آب * بكشتند آن آتش تيزتاب
گرفته يكى خرد كودك به دست * به پشتش درآورده گردون شكست
يكى روز از پيش واثق وزير * برون شد شتابان چو بدر منير
بدان در ستاده يكى پير ديد * رخى چون گل و موى چون شير ديد 215
درم دادشان خسرو بختيار * بدان نامداران هزاران هزار
به پيش وزير آمد آن پيرمرد * به دو گفت كز من زمانى مگرد
سخن هرچه گويم ز من گوش دار * به جا باش و با خويشتن هوش دار
برو از برم با خليفه بگوى * كه چون كام ديدى بهانه مجوى
همه گنج گيتى تو را دادهاند * در كام دل بر تو بگشادهاند 220
برون كن از آن بخش يزدان پاك * بينديش از خالق آب و خاك
به من سيم ده سرورا صد هزار * تو قرض خدا را از اينجا گذار
ز گفتار آن پير روشنضمير * بخنديد برجاى چون گل وزير
بدان پير گفتا ترازوى يار * پى زر كشيدن روانتر بيار
به دستور پير سراينده گفت * كه جان را مكن با غم و غصه جفت 225
به خاك اندرون آبرويم مريز * مبر با من اى مرد دانا ستيز
برو اين سخن را به خسرو رسان * مگردان دلت را ز آيين و شان
اگر داد نزد من آور درم * وگر نى مشو اى دلاور دژم
وزير دلاور چو گل برشكفت * برفت اين حكايت به مهتر بگفت
سراسر درم را به درويش داد * چو بگرفت زر پير بادينوداد 230
سوى آسمان كرد چون ماه سر * بجنباند لب پير با زيب و فر
ببر پيش آن پير و عذرش بخواه * برفت و بياورد آن زر به راه
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 637
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٣٧