ببرد آن سران را به نزد امام * بر او خواند احوال يكيك تمام
چو واثق رخ زادهء نصر ديد * ورا بسته زآنگونه در قصر ديد
قديم و حديثش تعلق به من * ندارد چه گويم پريشان « 1 » سخن
بر او گفت احمد كه حنبل بگفت * مرا مىكنى با غم و غصه جفت
يقين دان كه قرآن كلام خداست * ز من نشنود شاه ، الا كه راست 160
سوى خان هارون ورا بند كرد * روان گشت زآنجاى برخاست گرد
ز چيزىكه ما را نيايد بهكار * مپرس و مگردان مرا خاكسار
مرا و تو را جاى گفتار نيست * سخن گفتن خام بر كار نيست
نگردد خردمند گرد فضول * مرو جز كه بر راه شرع رسول
مكن دوزخ خويشتن گرمتر * سخنگوى با خلق از اين نرمتر 165
نگه كن كه مأمون از اينجا چه برد * ز ناگه روان را به خوارى سپرد
تو را نيز ابليس گمراه كرد * به راه اندر از بهر تو چاه كرد
ميفت اندراين چاه چون چشم هست * ره راستى گير اى دينپرست
چنين دوزخ خويش پايان مكن * در اين راه خود را شتابان مكن
برآشفت واثق از آن دينپناه * به هيبت همىكرد در وى نگاه 170
بفرمود تا نطع و ريگ آورند * به روى بزرگان دين ننگرند
چو آن گرد فتنه برانگيختند * بر آن نطع ريگ روان ريختند
همىگفت با هركسى آشكار * كه بهتر از اين نيست در دهر كار
كه اين مرد را خون بريزم چو آب * بيابم ز يزدان فراوان ثواب
بفرمود چشم سرافراز بست * به شمشير يازيد چون شير دست 175
بزد چون برآورد بر گردنش * بيالود از خون دل دامنش
ستونى ز اسلام شد سرنگون * بغلتيد فرزانه در خاكوخون
روانش روان شد بهسوى نعيم * چو خورشيد شد بر فلك مستقيم
فرو شد تن نازنينش به خاك * ز لوح بقا نام او گشت پاك
دريغا چنان دينپرستى دريغ * سرش را جدا كرد از تن به تيغ 180
هامش
( 1 ) برايسان