بزد بر سر هر يكى شصت چوب * شدند از چنان ضربها پاىكوب
بپرسيد والى كه اين طبل چيست * زدن هر زمان طبل از بهر كيست
بگوييد احوال خود جمله راست * كه اندر شب تيره افغان چراست
بگفتند احوال با او تمام * از آن بيعت و دعوت خاصوعام
135 بگفتند احوال فرزند نصر * كه امشب نهان است بر بام قصر
مرا وعده فردا شب اى مير بود * همه روز با ما به تدبير بود
كه فردا شب آيند جوياى خون * ز خانه پى كار غوغا برون
ز نادانى اى سرور كامياب * برفتيم و خورديم امشب شراب
ز پستى و مستى برون آمديم * نه بر وقت جوياى خون آمديم
140 بزن چوب چون ره غلط كردهايم * نه مى ، خون دل در قدح كردهايم
بپرسيد نام بزرگان دين * بگفتند و بنشست والى ز كين
چو سيلاب مى آن سران را ببرد * طلسمى چنان بسته بشكست خرد
در آن لحظه والى روان شد چو باد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد
ز اول سوى خان احمد شتافت * ورا خفته در خانهء خويش يافت
145 گرفت و بپرسيد از آن مرد باز * كه برگو كه زد تيره شب طبل باز
چگونه در اين شهر غوغا كنى * چنين فتنه ناگاه پيدا كنى
به دو گفت احمد ندارم خبر * گمان بدى بر من اينجا مبر
مكن با من اى كامران گفتوگوى * بيا خانهء من سراسر بجوى
اگر هيچ بينى سليح و سلب * پس آنگاه اين كار از من طلب
150 بجستند آن خانه چيزى نبود * دو تن را گرفتند و بستند زود
كشيدند آن هر دو را در عذاب * به والى بگفتند كاى كامياب
خداوند ما خواهد اين كار كرد * بترسيد ازاينروى انكار كرد
برآشفت والى بيازيد دست * دو بازوى فرزانه احمد ببست
سوى خانهء طالب آمد امير * ورا نيز بربست و شد همچو تير
155 بر او كرد مهتر به تعنت « 1 » سلام * چه گويى تو مخلوق باشد كلام
هامش
( 1 ) تهنست