به زندان در ، اعراب را شد خبر * از آن جنگ و پيكار و تير و تبر
شكستند زندان و آمد برون * برفتند از جاى جوياى خون 55
امير مدينه خبردار شد * به تندى چو گردون دوار شد
بيامد بر آن اسيران چو تير * گروهى به گردش ز برنا و پير
از آن قوم چندى گرفت و ببست * ازآنپس كه بىمر شكست و بخست
از آن جايگه مرد رزمآزمود * به شهر مدينه درآمد چو دود
بديشان بغا با سه عيار فرد * به نيزه برآورد از آن قوم گرد 60
به خاك اندرون خون يكسر بريخت * بدان تا نيارد دگر كس گريخت
عدوى مرا سرزنش كن به تيغ * كه زنده به جا خصم باشد ، دريغ
برآورد آن بنديان را ز چاه * به سامرهشان برد از گرد راه
به جلاد فرمود واثق كه خيز * بر اين خاك ره خون يكيك بريز
گروهى برفتند بيرون ز شهر * گريزان از آن كينه و جنگ و قهر 65
چو دژخيم آهنگ آن قوم كرد * بدان تا برآرد از آن قوم گرد
عرابى جوانى سخنگوى بود * سيهرنگ چون مشك خوشبوى بود
به نظم روان خاطرى نغز داشت * ز دانش دل و از خرد مغز داشت
در آن حالت مرگ و خون ريختن * يكى كشتن و ديگر آويختن
بديهه سه بيت روان گفت شاد * در آن بند لب را ز هم برگشاد 70
كه اى شاه ديندار دانشپذير * گناهى كه رفتست بر ما مگير
كه ما عاجزانيم پيچان چو مار * به ريگ اندرون با غم بىشمار
به ما بر ز سلطان ستم بود و جور * نه از كار ايام و اجرام و دور
كشيديم شمشير بر شير نر * ز روباه پيدا نيايد هنر
بمانديم چون ميش در چنگ گرگ * نبوديم از اين پيش تند و سترگ 75
نياورد روباه با شير تاب * سر بخت ما اندرآمد به خواب
چو خيل خليفه درآمد ز جاى * نبد پشه را نيز با پيل پاى
اگر خون ما را بريزى به خاك * كنى اين فرومايگان را هلاك
كه گويد كه خون دل ما مريز * نداريم از اين جاى پاى گريز
تو شاهى ز شمشير تو عار نيست * فلك را به درگاه تو بار نيست 80
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 631
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٣١