بپردازم اين نامهء بىنظير * سخن بگذرانم ز چرخ اثير
به اقبال صاحبقران جهان * كنم آشكارا حديث نهان
چو اقبال او برفرازد مرا * فلك مىزند ، او نوازد مرا
به گردم ز راحت حصارى كند * مرا تربيت بهر كارى كند 5
بگويم من اين نامهء سودمند * نماند كه آيد به رويم گزند
به اقبال صاحب بپردازم اين * اگر يار باشد جهانآفرين
چگونه از آن كار دين شد تمام * ز واثق بگويم كه چون شد [ امام ]
فزون كرد كار خلافت ز پنج * بيفزود رنج و بياكند گنج
بر آن هفت مه نيز افزون بزيست * بر او از شفق آسمان خون گريست 10
چو بنشست بر مسند خسروى * از آن گشت بازوى ملت قوى
ز هجرت چو آن شاه بر تخت رفت * دو صد سال بد رفته و بيست و هفت
نماينده شاهى بدى كامياب * بياراست گيتى به راى صواب
بر آل على مهربان بود شاه * نكردى به تندى در ايشان نگاه
چو جان آن سران را نكو داشتى * بدان مهتران گردن افراشتى 15
روانطبع و شيرينسخن بود مير « 1 » * نكو شعر گفتى چو شهد و چو شير
به موسيقى از باربد بيش بود * به ده فصل از زهره در پيش بود
زدى بربط نغز با چارناى * هنرها نمودى به چنگ و به ناى
ز هر پنج ناخن چو گفتى سرود * روان بودى آن شاه را هشت رود
برآنم كه مأمونش پرورده بود * به صد ناز و بازش برآورده بود 20
در اين علم علوى به جايى رسيد * كه اندر جهان مثل او كس نديد
در اين علم از راه بىحاصلى * بيامد برش مطربى موصلى
به نام آن سرافراز اسحاق بود * به موسيقى از مطربان طاق بود
يكى مرد دانا و بربطزن است * تصانيف او [ در ] جهان روشن است
خوشآواز مردى بدى نغزگوى * ربودى در آن فن ز ناهيد گوى 25
بيامد ز موصل به آواز مير * به نزديك آن شاه روشنضمير
هامش
( 1 ) شير