60 به افسون و افسانه مگذار روز * چراغى ز شمع خرد برفروز
از اين تيرگى روشنايى طلب * تو با عقل و جان آشنايى طلب
برو عبرت از مرگ همسايه گير * ز علم و عمل در جهان مايه گير
روان شد ز نزديك ما كاروان * ببايد به دنبال رفتن روان
مكن توشهء راه جز راستى * اگر راستى ، جمله آراستى
65 تو را راستى دست گيرد بپاى * كه مىبايدت شد به ديگر سراى
از آن رفتگان بازماند يكى * اگر پير بودند ، اگر كودكى
برفتند آنها كه بودند پيش * نمانند اين قوم بر جاى خويش
گروهى كه رفتند ، گردند پست « 1 » * كسانى كه هستند ، گردند مست
نه هشيار ماند به گيتى نه مست * شود نيست ناگاه هركس كه هست
70 تو را يكسر از نيستى كردهاند * پى خاك پاكت بپروردهاند
ز خاكى و با خاك بايد شدن * از اين بوموبر پاك بايد شدن
درون را به آب نكويى بشوى * بد هيچكس تا توانى مگوى
سر آمد از آن شاه كشورگشاى * دل از بند و شغل جهان برگشاى
ز منزل برفتند ياران من * نظر كن ببين چشم باران من
75 منم مانده تنها به دل دردمند * پرانديشه از كار چرخ بلند
جهانى است پرفتنه و شوروشر * ز هر گوشه قومى برآورده سر
در فتنه بر خلق كردند باز * اسير است تيهو به چنگال باز
نماندست در شمع اسلام نور * ببايد بهزودى شد از دام دور
همىخواهم اين آرزو از خداى * كه چندان بمانم در اين تيرهجاى
80 كه روشن كنم شمع اين جمع من * برم روشنايى از اين شمع من
مدت خلافت واثق پنج سال و سه ماه بود
اگر باز مانم من از شصت و هشت * دلم بر همه كام پيروز گشت
هامش
( 1 ) مست