همىتاخت چون پيل شيب و فراز * به چنگ اندرون گرز و رمح دراز
چگونه زند بيلزن تيغ [ و ] تير * چه داند ره رزم دهقان پير
چو روباه با شير جويد نبرد * ز باد اندر آيد شود سوى گرد
رئيس دلاور گرفتار شد * جهان پيش چشم سران تار شد 70
بكشتند بىمر سران را به تيغ * نخوردند بر جان مسكين دريغ
رجا آن دو تن را به بغداد برد * جگرخسته با بند پولاد برد
چرا بايد اين رنج بيهوده برد * چو خواهى جهان را به دشمن سپرد
سرانجام زآن هر دو آزادمرد * در آن بند و زندان برآورد گرد
چه بندى دل اندر سراى مجاز * چه پويى پى آز شيب و فراز 75
به زندان جاويدشان كرد شاه * بماندند حيران در آن بند و چاه
به برقع ز شمشير آن نامجوى * بپوشيد در برقع خاك روى
من اين داستان گرچه كوتاه بود * بگفتم چو دل بر سر راه بود
كنون قصهء مرگ مهتر كنم * به خون مژه روى تو تر كنم
خبر مرگ [ شاه ] جهان معتصم
بگريم ، بمويم ، بنالم به درد * پى خويشتن بهر آن زادمرد
خليفه ز ناگاه بيمار شد * دل عالمى جفت تيمار شد
چو شد رنج در روى سرور درشت * حجامت بفرمود كردن ز پشت
لب مرد حجام از او خون كشيد * دمادم از او خون [ به ] بيرون كشيد
به شيشه ز پشت شه كامياب * همىريخت در تشت زر لعل ناب 5
چو بسيار خون از رگ شه برفت * دل نامبردار از ره برفت
ز خون رفتن پر ، تب آمد ورا * بشد روز روشن ، شب آمد ورا
ز تاب تب آن شاه شد نااميد * بلرزيد برجا چو از باد بيد
بيفتاد از پاى سرو سهى * گل و سيب شد زرد همچون بهى