در آن وقت هنگام قيلوله بود * نظر كن به بازى چرخ كبود
اجل مست را نيز در خواب كرد * بيامد به بالين آن خفته مرد
بيازيد شمشير او برگرفت * بزد گردنش سينه از سر گرفت
يكى برقع آورد بر روى بست * برون آمد از خانه چون پيل مست 20
ز شهر فلسطين روان شد چو آب * به كوه اندرون رفت آن كامياب
به كس بر سر كوه ننمود روى * و ليكن دلافروز بگشود موى
گروهى ز مردان بر آن كوهسار * برفتند نزديك آن نامدار
بر او جمع شد مردم آن ديار * مبرقع يكى مؤبد هوشيار
منم گفت ( ؟ ) سفيان يزدان پاك * مرا كرد پيدا ز آب و ز خاك 25
كه تا خون ظالم بريزم چو آب * كنم امر معروف دانم صواب
برآورد سلطان بيداد سر * دهد بىگمان زود بر باد سر
من او را براندازم از بيخ و بار * به فرمان دادار پروردگار
هر آن كس كه ما را كند ياورى * به فردوس تازد از آن داورى
بدينجا شود خالى از بار غم * برون آرمش خرم از غار غم 30
بدانيد يكسر كه سفيان منم * نشان است بر آسمان دامنم
من آنم كه در نامه نام من است * به آخر زمان چرخ رام من است
جهان جمله گردد به فرمان من * چنين است پيمان يزدان من
كه ملك زمين جمله ما را دهد * گهر بهر من ، سنگ خارا دهد
جهان را ز بدكيش خالى كنم * زمين از بدانديش خالى كنم 35
نمانم ز سلطان ظالم نشان * چو گردد سر تيغ من خونفشان
ببرم ز تن بيخ بيگانه « 1 » مرد * پسنديده باشم به هر كاركرد
شود خرم از آب عدلم جهان * بدانديش در خاك گردد نهان « 2 »
زمينهاى كشور كنم بىخراج * براندازم از كاروان سازوباج
ببرم پى مرد ظالم به تيغ * بتابم چو خورشيد و بارم چو ميغ 40
در آن روستا مهترى بد همام * نكوطلعت و زيرك و نيك « 3 » نام
هامش
( 1 ) بيكار
( 2 ) همان
( 3 ) پيش