ز اول جهان كرد كارش به ساز * بپرورد او را به صد عزوناز
425 به آخر بدان زاريش سوختند * چو شمعى به خوارى برافروختند
اگر زندهاى « 1 » اى دل تيزوير * از اين رفتگان ساعتى پندگير
دل از كار دنياى دون دور كن * به گرد خود ار عاقلى سور كن
ببُر دل از اين رذل مردمفريب * ببين از پس هر فرازى نشيب
به گفتار دانندگان دار گوش * نماند جهان بر تو چندين مكوش
خبر برون آمدن بو حرب مبرقع
ز افشين و بابك سخن شد به سر * پدر را بكشتند پيش از پسر
كنون كار بو حرب حربى كنم * سخنهاى شيرين به چربى كنم
بگويم ز كار مبرقع سخن * از او نو كنم كارهاى كهن
به شهر فلسطين يكى مرد بود * كه بر جانش از بىدلى درد بود
5 ز ديوان بر آن مرد گرديد زور * ببردند ز او مال و رخت و ستور
بد آن مرد بازارى و پيشهكار * شب و روز كردى به انديشه كار
ز سلطان بر او بود جوروستم * به چشم اندرش بود ازاينروى نم
در آن جور مىسوخت ، مىساخت مرد * براى عمالان ( ؟ ) بدى دل به درد
ز كوشش بدى پوشش و خوردنش * ز بار بلا خرد بد گردنش
10 يكى روز تركيش در خانه رفت * بر آشنا مرد بيگانه رفت
برآورد ترك نكوهيده دست * زد اندر زن مرد يزدانپرست
خروشيد زن از سر ناموننگ * خراشيد رخسار خود را به چنگ
بزد بر سرش ترك چوبى سهچار * درآمد ز در مرد رفته قرار
چو در لشكرى كرد و آن زن نگاه * بديد آن خراشيدهروى چو ماه
15 دلش ز آتش غم درآمد به جوش * فرو خورد آن غصه و شد خموش
در آن غصه و غم همى « 2 » صبر كرد * چنين تا سوى خوابگه رفت مرد
هامش
( 1 ) زندگى
( 2 ) مى