در آن كار با برقعى يار گشت * سپاه دو فرزانه بسيار گشت
بر او جمع شد خلق پنجه هزار * ميان بسته يكسر پى كارزار
نهال كرامت از او برگرفت * خراج از همه روستا برگرفت
45 از آن كار شد معتصم را خبر * كه مرد [ ى ] توانا برآورد سر
به شهر فلسطين برآورد دست * كشانيده دست بدىها ببست
بسى ظالمان را به خنجر بكشت * درختى به باغ سياست بكشت
شب و روز عدل و سخا كار اوست * همه روستا اين زمان يار اوست
خليفه روان كرد ميرى بزرگ * سوارى دلاور ، خطيرى سترگ
50 بدى ابن ايوب « 1 » نام دلير * به رزم اندرون همچو بهرام شير
ز سامره شد با سوارى هزار * به شهر فلسطين بدان كارزار
سپه بود با دشمنش صد هزار * رجا را از آن خوف گشت آشكار
به لشكر بياراست روى زمين * يكى سال بنشست اندر كمين
در آن كار مىكرد يك سال صبر * چنين تا هوا گشت خالى ز ابر
55 جُو نو به خرمن درآمد ز دشت * مزاج زمانه دگرگونه گشت
بهسوى درو رفت هركس كه بود * زمين گشت چون آسمان كبود
ابو حرب حيران بر آن كوه « 2 » بود * دلش جفت غم ، جان پراندوه بود
چو خالى شد آن كوه و لشكر بكاست * رجا سر برآورد چون سرو راست
رجا دل پر از خوف ، لشكر براند * برآن كوه شد مهترى را بخواند
60 بفرمود تا نامداران جنگ * كشيدند خنجر بر آن كوه و سنگ
رجا همچو شيرى كه جويد شكار * درآمد خروشان به ميدان كار
برآويخت بو حرب با مرد جنگ * ببريد از روى خورشيد رنگ
بكوشيد با برقعى شيرمرد * روان اين بر آن ، آن بر اين حمله كرد
بسى حملهها رفت اندر ميان * برآمد از آن سود جستن زيان
65 رجا نيز بر برقعى كرد راست * بترسيد بو حرب زنهار خواست
به زير آمد از اسب دستش ببست * وز آن روى دهقان به كردار مست
هامش
( 1 ) رجاء بن ايوب
( 2 ) كرده