كه شير است زنهار ، گوساله نيست * به لابه فزونتر ز يك ساله نيست
تو او را ببينى دو سال دگر * كه گردى ز چنگش به حال دگر
يكى گفت گوشش ببين سر متاب * كه فردا ورا داد نتوان جواب
دگر گفت بنگر به دنبال شير * دمش را ببين و شو از عمر سير 400
نگه كرد دنبال گوساله پير * دمش ديد ، شد رنگ و رويش چو قير
به دل گفت كايندم شير نر است * مرا شير غران نه اندر خور است
همان به كه او دور باشد ز من * بفرمود حالى بدان انجمن
كه گوساله را بربريدند زفت * تهىگاه او را دريدند زفت
ز رانش بكردند لختى كباب * بخوردند نزديك آن كامياب 405
بدانست از حيلت قوم پير * پشيمانى آنگه نشد جاىگير
مرا نيز با تو همين است كار * به پيش تو فردا شود آشكار
كه من گشته باشم نژند و نگون * روان گشته ناگاه بر خاك ، خون
چو ما را تو در خورد گرگان دهى * پشيمان شوى خود ز كار رهى
برفت اين سخن با خليفه بگفت * بخنديد مانند گل برشكفت 410
به فرزند خود گفت شاه جهان * كه پيدا شود زود راز نهان
سراينده بسيار گويد همى * بزرگى به گفتار جويد همى
سحرگاه خاموش گردد به جاى * نگويد سخن پيش بىعقلوراى
از آن ميوه افشين مسكين نخورد * از آن زهر آگاه شد شيرمرد
خليفه ز ناخوردن آگاه گشت * بساط مروت ز دل درنوشت 415
از آن نامبرده خورش بازداشت * سخن را ز دانندگان راز داشت
چو ماند آن سرافراز دور از طعام * بمرد اندرآنجاى بىناموكام
شكم گرسنه جان به يزدان سپرد * كسى پيش او پارهاى نان نبرد
ورا مرده بردند و آويختند * بر او همگنان خون دل ريختند
بپرورد او را زمانه به ناز * بدينگونه كشتش به گرم و گداز 420
سه روز آنچنان بود آويخته * طنابى به گردن درون بيخته
به شومى آن مرد برگشته بخت * زدند آتشى ناگه اندر درخت
بر آن دار بىيار افشين بسوخت * ورا در بدن جان شيرين بسوخت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 621
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٢١