370 دومروز آن شاه فرخندهكار * به فرزند خود واثق نامدار
بفرمود تا پيش افشين رود * بريك طبق ميوه رنگين رود
در آن ميوهها زهر بنهفت مير * بياورد نزديك افشين چو تير
چنين گفت افشين به واثق كه من * بدان مفخر و مهتر انجمن
مرا باب تو از ميان بركشيد * كه در من جهاندار فرهنگ ديد
375 به گفتار بدگوهرانم هلاك * چرا مىكند آن جهاندار پاك
بگويش كه اى شاه گردنكشان * مكن خنجر خويش را خونفشان
مكن بندهاى را چو من سرنگون * كه بودى ز من قدر و جاهت فزون
بگويم به تو قصهاى دلپذير * بگويش خرد [ را ] ز من ياد گير
شنيدم كه شيخى نود ساله بود * ورا در جهان يك دو گوساله بود
380 همىداشت گوساله را پيرمرد * ز پستان گاوى روان شير خورد
چو يك ساله شد كردش از شير باز * بر اين برنيامد زمانى دراز
كه گوساله فربه شد از ماه و سال * بيا كند آن بىزبان زآن و بال
يكى چند كس بد ز ياران مير * برفتند و كردند باران تير
به تير سخن موى بشكافتند * بر پير جاى سخن يافتند
385 خرف گشته بود از بهار و خريف * چنين گفت با پير زآن يك حريف
كه اى شيخ شير دمان پرورى * به سرپنجهء دست او ننگرى
ببايد ورا كشت كاين شير نر * نمايد چو با زور گردد ، هنر
شما را به سرپنجه رنجان كند * مبادا كه ناگاه بىجان كند
به دو گفت شيخ پسنديدهكار * كه گوساله گاوى شود آشكار
390 چگونه شود گاو و گوساله شير * ز گوسالهء نر شدى زور شير
نبينى چو شيران سربينيش * دو روز دگر شير نر بينيش
دگر گفت شيخا به رويش نگر * كه سرخ است مانند خون جگر
بر آن روى بر بينى شير بين * دو دندان او همچو شمشير بين
به پيرى توان گفت از اين كودكى * كه بارى دو چشمش نظر كن يكى
395 كه چون چشم شير است پرخون ببين * مباش ايمن از شير اى بىقرين
دگر گفت كاى پير از او دور باش * زمانى بر عقل مزدور باش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 620
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٢٠