مسلمانم و مؤمن و پاكدين * دلم هست خالى ز كفر و ز كين 345
به دو گفت فرزند مصعب كه خيز * مبر با خداوند گردون ستيز
قسم چون خورد مرد كافر ، بگوى * تو گبرى و بدپيشه و خيرهروى
به دو گفت افشين كه اى كامران * منه بار بر من ، مشو سرگران
كه اين نكبت امروز ما را رسيد * خود آيد براى تو فردا پديد
دگربار قاضى زبان برگشاد * به افشين چنين گفت كاى بدنژاد 350
چه فتنه كه تو ناكس انگيختى * ز شمشير بر خاك ، خون ريختى
به دو گفت افشين تو بارى بگوى * كه خون پيش تو هست چون آب جوى
چو دست است بر دست يارى ز كين * هماندم زنى آسمان بر زمين
بريزى ز صد مؤمن آن جاى خون * كنى گردنان را به زارى نگون
به كشتن مكن خلق را سرزنش * به گيتى چو تو نيست بدتر منش 355
به رشوت خورى خون مردم چو آب * كنى صد هزاران خطا را صواب
همان كاندرآن جمع بد سرفراز * شد از بهر افشين زبانش دراز
بر اندام او موى شد دشمنش * قضا اندرآمد به پيرامنش
چو روزش سيه گشت و چشمش سپيد * ببريد از زندگانى اميد
فرو ماند بر جاى بىعقلوراى * بفرمود سردار كشور خداى 360
كه رفتند زى خان آن سرفراز * بگشتند در خانه شيب و فراز
به كنجى درون صورتك « 1 » يافتند * چو هر جايگه تيز بشتافتند
به شكل صنم كرده از چوب خشك * همىآمد از جوف آن بوى مشك
به زر طلا كرده آن را نگار * نشانده در او لؤلؤ شاهوار
ز ديدار او ديده را قوت بود * دو چشمش ز دو دانه ياقوت بود 365
ببردند در محفل شهريار * از آن كرده زآنگونه رنگ و نگار
به دو گفت قاضى كه اين را جواب * چه دارى بگو از طريق صواب
ز خجلت سرافكنده مردانه پيش * فرو ماند سرگشته بر جاى خويش
بگفتند كاو را به زندان برند * سوى مسكن مستمندان برند
هامش
( 1 ) صورت