320 به ظاهر مسلمانم اى مرد من * به باطن مغم دان به هر انجمن
نبريدهام مردى از بهر اين * دلم نيست با مردم پاكدين
چنين گفت افشين كه آن بدگهر * ز اسلام و از دين ندارد خبر
به دانگى نوت گر گدا مىدهد * متاع سخن را روا مىدهد
تو بد مؤمنى قول او نشنوى * به گفتار اين بدنشان نگروى
325 چرا زآنكه گبر است زناردار * به كفر و به كين اندرون بازدار
به من بر گواهى دهد بدنشان * به نزديك گبرى اين سركشان
تو گفتار او گوش دارى خطاست * بديدى سراسر دروغش بجاست « 1 »
يكى ريش بد مرزبان را دراز * به افشين چنين گفت كاى سرفراز
به هنگام مردن مشعبدگرى * كنى نيست هنگامهء داورى
330 به دو گفت افشين كه اى بدنشان * يكى ريش دارى دراز و كشان
كسى را كه آن جمله موى زنخ * بود در دهانش سخن همچو يخ
به دو مرزبان گفت كاى بدگمان * زنى تير پنهان چه دارى كمان
بزرگان اسير و شده وقت كار * نويسند نامه به تو آشكار
بگو تا خطاب شما چون كنند * چو نوك سر كلك پرخون كنند
335 چنين داد افشين سرور جواب * كه ما را كنند آن بزرگان خطاب
بدانسان كه كردند باب مرا * فزايند از آنجاى آب مرا
خداى خدايان كنندم خطاب * خطا نيست ، اين هست عين صواب
به دو گفت قاضى كه اى شومپى * شدى مثل كاو [ و ] س و فرعون و كى
كه كاو [ و ] س كى تا شود كامياب * سوى آسمان شد به پر عقاب
340 نكوهيده فرعون بىعون شوم * همىكرد دعوى به شام و به روم
كه هستم خداى زمان و زمين « 2 » * بر او كرد خشم خدايى كمين
به نيل اندرون غرق شد كامياب * بدانسان كه برنامد آنى به آب
تو فرعون ديگر شدى [ اين زمان ] * نيابى از اين بيش امنوامان
دگربار افشين قسم ياد كرد * كه بر خاطرم نيست از كفر گرد
هامش
( 1 ) بداست
( 2 ) زمين و زمان