بود چون سگ و گرگ مردارخوار * گرفتست اسلام را سخت خوار
سر گوسپندان نبرد ز جهل * گرفتست اين كار اسلام سهل
نفاقى است او را به دل در نهفت * از آن گشت با درد و اندوه جفت
گشادند بر پاى بند قباى * برهنه شدند آن دو فرخندهراى
270 برهنه نمودند پهلو و پشت * بر آن هر دو بد زخمهاى درشت
شناسى تو اين هر دو را گفت مير * شناسم كه بودند پيشم اسير
كشيدند گردن ز فرمان من * شكستند بيهوده پيمان من
زدم چوب من هر يكى را هزار * غلام مناند اين دو ناهوشيار
به دو گفت قاضى كه جرمش چه بود * به پيش سران باز بايد نمود
275 چنين گفت افشين كه اى كامكار * چنان بود رسم اندرآن روزگار
كه هركس كه دادى به سلطان خراج * به دل درنماندى كسى را لجاج
اگر گبر ، اگر مرد ترسا بدى * وگر خود جهود مطرا بدى
برفتند اين هر دو بىعقلوراى * به بيرون نهادند از شرع پاى
كنشت جهودان آن بوموبر * بكندند و كردند زيروزبر
280 به دو گفت قاضى كه تومار تو * نبريدهاند از سر كار تو
ميان مسلمانى و كافرى * همين سنتى هست اگر بنگرى
چگونه نبريدهاى اير خويش * همان كافرى بر در دير خويش
قضيب تو را سر نبريدهاى * تو از راه اسلام گرديدهاى
اگر نيستى گبر آتشپرست * چرا دور كردى از آن كار دست
285 چنين گفت افشين كه بودم جوان * كه در دل بد اين آب ايمان روان
نيارستم آن آلت خود بريد * بر مهتران پردهء خود دريد
ز چل سال بد عمر من بيشتر * بترسيدم از ضربت نيشتر
بريدن نيارستم اندام خويش * نينداختم بر زمين نام خويش
به دو گفت قاضى كه اى شيرمرد * به گرد سخنهاى بىبن مگرد
290 تو اندر جهان رزمها كردهاى * به رزم اندرون زخمها خوردهاى
از آنت به دل درنيامد هراس * بدين مايه گشتى چو گاو خراس
كه از تو ببريد يكپاره پوست * به دشمن مگو و بپوشان ز دوست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 616
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦١٦