چنين نامهها پور طاهر نبشت * كه بادا چو من روزگارش درشت
كسانى كه از كين من خستهاند * به من بر دروغى چنين بستهاند 240
ندارم خبر خود از آن نامهها * از اينجا مكن گرم هنگامهها
به گفتار بدگوهران اى امير * مكن نيكخواهان خود را حقير
شنيدم يقين كاندرآن روزگار * به زندان درون زنده بد مازيار
بفرمود كاو را ببردند پيش * گواهى طلب كرد از آن زشتكيش
به افشين چنين گفت كاين خط توست * نبايد سخن گفت الا درست 245
در اين وقت انكار كردن خطاست * بگو آنچه اندر ميان رفت راست
برستى اگر راست گويى ز مير * به كژى مزن بر دل ريش تير
ز گفتارش افشين سر افكند پيش * پس از ساعتى گفت كاى زشتكيش
به تنها نخواهى كه ميرى ، مگر * مرا نيز خواهى پر از خون جگر
كه با تو بميرم به زارى و درد * از اينسان نگويند مردان مرد 250
مغى اندرآن جمع برپاى خاست * باستاد چون سرو بر پاى راست
به نام آن بدانديش بد مرزبان * در آن انجمن شد سراسر زبان
شب و روز نزديك افشين بدى * ورا در دل از نامور كين بدى
چنين گفت آن مرد آتشپرست * كه افشين نخواهد از اين بند رست
كه او چون من آتش پرستد همى * به دل در ضميرش نباشد غمى 255
درآن انجمن گفت غماز شوم * كه افشين بلايى است در مرزوبوم
مغ است او چو من هست مؤمن يقين * ز اسلاميان در دلش هست كين
چو بنشست آتشپرست پليد * يكى مرد برخاست نامش وليد
. . . پاىبند * ببرد بدانديش بندش ز بند
حرام اين بدانديش دارد حلال * ز كشتن بود خاطرش را ملال 260
نَبُرّد گلوى بز و ميش را * به ياد آرد اين مذهب خويش را
به رسم مغان خون نريزد به خاك * خورد خون و گويد حلال است و پاك
دبيرى يكايك سخن مىنبشت * نه بيرون در آن انجمن مىنبشت
چو بنشست آن مرد فرهنگجوى * دو مرد توانا در آن گفتوگوى
ستادند بر پاى چون پيل مست * به آزار افشين گشادند دست 265
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 615
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦١٥