چو او را بگيرى برِ من فرست * تو بنشين در آن بوموبر تندرست
چو فردا به فرزند افشين رسيد * سر رأيتش تا به پروين كشيد
ز اشروسنه با سپه برنشست * به عزم بخارا ميان را ببست
215 مقام چنين تنگ و دشوار بود * به راه اندرش سنگ با خار بود
به افسونش آورد بيرون ز غار * به سوراخ در بود رفته چو مار
اساس بدى آشكارا نهاد * سر خود به شهر بخارا نهاد
روان گشت مانند كشتى بر آب * همىرفت چون آتش تيزتاب
چو زآن كشتى آگاهى آمد به نوح * پديد آمد او را فراوان فتوح
220 برون شد ز شهر آن شه نامدار * به گردش ز گردان سوارى هزار
چنين چون ورا ديد فرمان خويش * برون كرد زآن جيب درمان خويش
فرو خواند بر شاه آن نامه را * بدان تا كند گرم هنگامه را
چو طوفان اميران نوح از كران * گرفتند در گرد آن كامران
ز بالاى اسبش كشيدند زير * ببستند دستش سران دلير
225 گرفتار شد بازگيرنده يوز * سيه شد بر آن مرد رخشنده روز
به بغداد بردندش از گرد راه * چنين برنشينند شاهان به گاه
به آسانى آن كار بردند پيش * گرفتند گرگى زبونتر ز ميش
چنين كارها را خرد پيشه كرد * وز افسون توان ديو در شيشه كرد
ورا نيز پيش پدر بازداشت * سخن را ز گردنكشان راز داشت
230 دويم روز شاه جهان بار داد * پى كار افشين جبار داد
بفرمود تا انجمن ساختند * ز آزرم دل بازپرداختند
نشستند ميران لشكر چو شير * يكى رفت نزديك افشين دلير
در آن انجمن دل پر از داغ و درد * كشيدند آن مرد را روى زرد
چو در انجمن رفته بربسته مير * سرافكنده در پيش خواروحقير
235 بدانسان ز بالا به زير آمده * چو روباه در كام شير آمده
به افشين چنين گفت شاه جهان * كه پيدا كن آن رازهاى نهان
ز اول بخوان نامهء مازيار * بگو راست با ما و حجت ميار
چنين گفت افشين كز اين نامه من * نيم آگه از معجز انجمن
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 614
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦١٤