160 بگويش كه اين برنتابد درنگ * درآرد سرم مير در زير سنگ
چو من رفته باشم نيايم برت * نبينم دگر درگه و كشورت
گر آيد حديث منش سوى گوش * برآرد همان لحظه از بنده هوش
نماند مرا زنده افشين به جاى * اگر سرو گردم درآيم ز پاى
بر معتصم رفت مهتر چو تير * بگفت اين حكايت به نزديك مير
165 بفرمود ايتاخ را شهريار * كه آن مرد را امشبى گوش دار
دل معتصم پرغم و درد شد * ز غم آفتاب رخش زرد شد
به دل گفت اگر من در اين نيمشب * فرستم ، كنم بدنشان را طلب
غلامى اگر پيش افشين رود * نيايد به گفتار او بگرود
بترسد ، بر ما نيايد ز بيم * چگونه زنم طبل زير گليم
170 دبيرى جهانديده را خواند مير * به دو گفت كاى مرد روشنضمير
برو پيش افشين و او را بيار * به نرمى برآيد ز سوراخ مار
بشد صبحدم پيش افشين دبير * به دو گفت خواند شما را امير
بپوشيد افشين قباى سياه * بيامد خرامان به درگاه شاه
بفرمود سردار بادينوداد * غلامان خود را به كردار باد
175 كز افشين همه جامه بيرون كنند * همه كار او را دگرگون كنند
غلامان برفتند چون پيل مست * گرفتند او را و كردند پست
به زندان كشيدند و محبوس كرد * نگهبان او بود پنجاه مرد
وز آنجا فرستاد مردان كار * سوى خان افشين چو سوزندهنار
بكردند آن خانه زيروزبر * ببردند از خان افشين بهدر
180 بر معتصم ، اندرآن بنگريد * بدانديشى مرد نادان بديد
بپرسيد تا رفت واجن برش * نهفته بگفت اين سخن يكسرش
از آن دعوت و زهر و جام نبيد * وزآن دام كز بهر او مىتنيد
ز افشين چنان منفعل گشت مير * كه شد بر تنش مو چو پيكان تير
منادى بفرمود ، آن شاه كرد * سرش بر تن از گنبد ماه كرد
185 بر آنجا يكى مرد را بود جاى * بدانسان كه استاده بودى به پاى
كشيدند بدبخت را بر منار * دو ديده پرآب و درون پر ز نار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 612
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦١٢