110 به آران روان كن اميرى دگر * كه دارم ز دست تو پرخون جگر
فرستاد افشين اميرى چو باد * بر منكجور « 1 » مرد بىدينوداد
چو آن مير با نامداران كار * بيامد ، بشد منكجور در حصار
بغا بر در قلعه شد جاىگير * روان شد ز هر دو طرف سنگ و تير
مهى منكجور زار و محصور بود * در آن قلعه نالان و رنجور بود
115 چو شد از دل و جان خود نااميد * بر او تيره شد روى روز سپيد
ز بالا به زنهار آمد به زير * شكم گرسنه مانده از عمر سير
ببردند زارش به بغداد باز * بر معتصم شاه گردنفراز
بپرسيد از او شهريار جهان * كه عاصى چرا گشتهاى بر مهان « 2 »
چنين داد امام جهان را جواب * كه افشين ورا كرد بىخوردوخواب
120 به من گفت در قلعه شو در ببند * مينديش از دور چرخ بلند
كه من اندراين كار يار توام * به هنگام دى نوبهار توام
دل معتصم شد ز افشين دژم * بفرسود جانش ز اندوه و غم
خبر شد به افشين ز اندوه مير * سيه گشت رويش به كردار قير
به دل گفت كز وى شدن « 3 » در گريز * بهآيد كه با جان شيرين ستيز
125 نشستن به نزديك سوراخ مار * برآرد به ناگه ز جانم دمار
شد اين مرد با من دگرگون به راى * ببردند جان و دلش را ز جاى
چنان ز آتش خشم من گشت تيز * كه خواهد مرا سوختن زاين ستيز
ببايد كنون كشتى [ اى ] ساختن * نهفته به آب اندر انداختن
بياورد نجار حالى چهار * يكى كشتىِاى كرد سخت استوار
130 ورا لنگر و بادبان كرد و تير * گرفتند درزش سراسر به قير
شبى با خود افشين در انديشه بود * درونش ز انديشه چون بيشه بود
كه اين كشتى و آب و خاك است و باد * چرا داد بايد به غم جان شاد
يكى دام سازم من اندر نهفت * كز آن دام هر تن بماند شگفت
يكى بزم سازم چو خرم بهار * بريزم مى و نقل از هر كنار
هامش
( 1 ) منكجر
( 2 ) گشتهاى بدنهان
( 3 ) شدند