گرفتم من اين چند خونى و دزد * بدادم من آن مال را بهر مزد
به لشكر كه تا كار سلطان كنند * بروبوم بدخواه ويران كنند
60 چو زآن كار افشين خبردار شد * دل نامور جفت تيمار شد
به فرزند طاهر فرستاد مرد * كه از تو به دور است « 1 » اين كاركرد
يقين دان كه ايشان كسان مناند * چو خورشيد بر آسمان روشناند
به يك بار زآن قوم بردار بند * روان كن به نزديك من بىگزند
بر او فرستاده چون راه كرد * از آن سورا دست كوتاه كرد
65 از آن كار شد معتصم را خبر * فزون گشت اندوهش از بهر زر
به دل گفت كافشين مگر پر گرفت * كه از ما دل آن بدگمان برگرفت
نهان مىفرستاد زر خويشتن * سيه مىكند اختر خويشتن
به پيش خليفه روان شد وزير * چنين گفت كاى شاه دانشپذير
يقين دان كه افشين به دل پرجفاست * بدانديش و شوماختر و بىوفاست
70 دلش با تو يكتا نبينم همى * در اندوه اين مىنشينم همى
تو گيتى سپردى بدان نابكار * ز ناگه كند فعل خويش آشكار
چنان دان كه زنادار است گبر * ز راه جدل تيغبار است ابر
قضيبش به سنت نبريدهاند * بسى خلق طومار او ديدهاند
به دل بود با بابك شوم يار * گواهاند بىمر در آن كارزار
75 در آنگه كه با بابكش بود جنگ * نبد كار اين بدگمان جز درنگ
ز قلعه به بيرون ورا راه داد * نه دين است با اين بداختر نه داد
چنان راه بر بابك بتپرست * در آن بيشهها سهل سنباط بست
اگر نى ورا رزم در دل نبود * ورا بر ره رزم منزل نبود
در آندم كه بابك گرفتار شد * به دو روز روشن شب تار شد
80 به راه اندر او را چون جان داشتى * ز مردان مؤمن نهان داشتى
يكى گفت كاو بتپرستى كند * خورد باده و بنگ و مستى كند
بتان را پرستيد شب ديرباز * خورد روزه اين مشرك بىنماز
هامش
( 1 ) بدمست