وز او نيز افشين در انديشه بود * كه دشمن بزرگ و جفاپيشه بود
چو شد پور طاهر خبردار بار * كه افشين فرستد نهان و آشكار
به هر جاده بر ديدهبانى نشاند * ز افشين و از كار او خون فشاند
هر آنگه كه حملى گذشتى گران * برفتندى آن ره بر آن سروران
بگفتندى احوال با مير خويش * نگشتندى از راه و تدبير خويش 35
سوى معتصم نامه كردى امير * خبر داديش از قليل و كثير
از آن نيز آزرده گشتى امام * گله كردى از وى بر خاصوعام
يكى روز افشين دو صد پور مرد * بر خويشتن خواند چون باد و گرد
به هريك از آن داد يك بدره زر * وصيت چنان كرد آن نامور
كه اين بدرهها را ز پنهان بريد * ورم جان شيرين بود جان بريد 40
بدانسان كه فرزند طاهر خبر * ندارد به كلى از اين سيم و زر
به زير اندرآن زر نهفتند زود * برفتند چون آتش و تيز دود
برون زآن بسى جامه و بار بود * ظرايف از آن جنس بسيار بود
از آن زر خبردار شد راهدار * كه زر نيز دارند بيرون ز بار
بيامد بر مير و دادش خبر * كه گيتى همه سيم بگرفت و زر 45
فرستاد صد مرد را دينپناه * كه بردند آن مردمان را ز راه
به نزديك عبد اللّه آورد باز * كشيده چنان رنج راه دراز
چو رفتند مردان به نزديك شير * بفرمود آن مرد روشنضمير
كه تا آن همه جامه بيرون كنند * به زر چهرهء مير گلگون كنند
برهنه شدند آن سران سربسر * پديد آمد آن كيسهها سيم و زر 50
بپرسيد كاين سيم و زر از كجاست * كجا برد خواهيد گوييد راست
شما خواجگان را بكشتيد زار * گرفتيد اين سيم و زر آشكار
بفرمود تا سيم و زر بستدند * به چوب آن سران را بههم برزدند
ازآنپس كه از چوب گشتند پست * به زندان كشيدندشان بسته دست
فرستاد پيكى به افشين چو باد * سخن كرد از آن مردم و سيم ياد 55
كه دزدان گرفتم در اين راه من * چو از رازشان گشتم آگاه من
ز اندازه بيرون درم داشتند * ز بار گران پشت خم داشتند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 607
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٠٧