دلاور يلى بود با رأى و [ هوش ] * چو كوهى [ گران ] بود پولادپوش
محمد به دو گفت كاى نامدار * به ميدان برون رو سوى كارزار 425
مبارز طلب نام خود را بگوى * نگهدار با خويشتن آبروى
شنيدم كه بد بنده دكران به نام * به ميدان درآمد چو فرزند سام
هر آن كس كه او را به ميدان بديد * به نفرين جانش زبان مىكشيد
گمان برد هر تن كه او مهتر است * محمد كه سردار و نامآور است
يكى گرد بد دشمن جان او * هميشه بنفرين ثناخوان او 430
برآنم كه بد جعفر قيس نام * درآمد به ميدان مردان به كام
به نزديك دكران شد آن پاكزاد « 1 » * زبان را به نفرين او برگشاد
به دو گفت كاى بدرگ بدنشان * نكوهيده در پيش گردنكشان
بكشتى حسين على را به تيغ * نخوردى بر آن نامداران دريغ
چه بد كان نكردى تو اندر جهان * چه در آشكارا چه اندر نهان 435
به دو گفت دكران كه حمله بيار * به گفتن مبر بيشازاين روزگار
بر او جعفر نامور حمله برد * عنان مركب خويشتن را سپرد
بزد نيزه بر وى نشد كارگر * ز ناگاه اسبش درآمد به سر
بدانديش دكران درآمد چو گرد * بزد نيزه آن مرد را قتل كرد
بغريد سعد بن مقداد « 2 » شير * به ميدان درآمد هزبر دلير 440
بزد تيغ بر فرق دكران چو باد * به خاك اندر افتاد آن بدنژاد
سرش را ببريد بشناختش * ز كينه به خاك اندر انداختش
بيامد به مختار فرخ بگفت * كه دكران بد آن كس كه با خاك خفت
شد ، اندر صف رزم بر دست من * بگفت اين و آمد سوى انجمن
برآراست با لشكر تيزچنگ * دگربار آغاز كردند جنگ 445
چنان تا فروشد ز چرخ آفتاب * روان بود خون بر سر ره چو آب
شب آمد بههم بازگشت آن سپاه * برفتند يكسر به آرامگاه
سپيده كه اين خيمهء لاژورد * منور شد از تاب ياقوت زرد
هامش
( 1 ) ياد
( 2 ) تير