در آن دم كه آن خلق را قتل كرد * چنين گفت با لشكر بصره مرد
500 دو خون بر شما بود ديشب مرا * وز آن بود در جان و دل تب مرا
شما را دو خون اين زمان با من است * كنم قتل هر كاو مرا دشمن است
بگفت اين سخن مرد [ و ] شد بازجاى * به نزديك مختار كشورگشاى
ورا مير مختار تشريف داد * بر آن نامور آفرين كرد ياد
سوى جاى رفتند مردان كار * گرفتند در خيمهء خود قرار
505 بخفتند تا شد زمين همچو عاج * شه مهر بنمود رخشندهتاج
دو لشكر دگرباره چون پيل و شير * بهآورد رفتند تند و دلير
يكى رزم كردند از هر دو روى * كه از خون روان شد به هر جاى جوى
دگرباره شد علقمه جنگساز * بيفكند بىمر نشيب و فراز
ز ناگاه در لشكر بصريان * گرفتند آن گرد را در ميان
510 بكوشيد بسيار و بىمر بكشت * از آن نامداران به زخم درشت
سرانجام اسبش درآمد زپاى * به دست اندرون نيزهء سرگزاى « 1 »
ستاده بيفكند پنجاه مرد * زمان تا زمان علقمه حمله كرد
بر اينگونه تا كشته شد مرد كار * چنين مير اگر ميرى اى كامكار
شب آمد ز هم بازگشتند زود * به بالا نهادند سر همچو دود
515 طلايه برون شد ز هر دو طرف * گرفته همه تيغ هندى به كف
فتادند درهم بدان تيرهشب * بكردند بسيار جنگ صلب « 2 »
بكشتند از خيل مصعب بسى * وز آنجا پراكنده شد هركسى
گرفتند ناگاه مردى اسير * ببردند نزديك مختار مير
بپرسيد مختار از آن نامدار * چه نامى ، به دو گفت من شهريار
520 كدام است شهرت به من بازگوى * ورا گفت شيرازى اى نامجوى
چگونه فتادى بدين بوموبر * بپرسيد مختار از آن نامور
مرا مهلب آورد گفتا به جنگ * كه ديوان او بد مرا زير چنگ
به دو گفت مختار كاى خويشكام * كه باشد بگو مؤمنان را امام
هامش
( 1 ) گذاى
( 2 ) حلب