400 مقامى است نزديك دجله فراخ * بدانجا شدى آبها شاخشاخ
بياسود يك شب بدان جايگاه * بهسوى حرورا روان شد سپاه
سپهدارى آنجا به مقداد داد * همىگفت كاين كشور آباد باد
على . . . شد بر ميمنه * كه شيرى بدى نامور يكتنه
همان ميسره مير با دست برد * به نصر بن سفين سرور سپرد
405 به قلب اندرون كرد مختار جاى * وز آن روى مصعب چو پران هماى
بيامد برابر بدان رزمگاه * فرود آوريد [ آن ] سمند سياه
به مهلب سپرد آن زمان ميمنه * پسوپشت او كرد برپا بنه
سوى ميسره پور اشعث چو باد * بيامد محمد چو تير از گشاد
همان عمر حجاج پيش جناح * بيامد برش افلح بن فلاح
410 جوانبخت قاسم چو آگاه شد * بيامد بهسوى كمينگاه شد
به قلب اندرون مصعب شيرگير « 1 » * به گردش سواران نخجيرگير
سحرگاه لشكر برآشوفتند * به كين طبلها را فرو كوفتند
نقيبان سپه را بياراستند * دليران پى جنگ برخاستند
چو خالى شد از گرد « 2 » ميدان كين « 3 » * سوارى درآمد ز مردان دين
415 سرافراز سعد بن مقداد « 4 » بود * كه مختار از مرديش شاد بود
به گردش سواران با نام و كام * بيامد به ميدان و برگفت نام
وز آن روى فرزند اشعث چو باد * سپاهى برآورد و آواز داد
كه من آن كسم در ميان نبرد * كه « 5 » خواهم روان خون مختار خورد
ز موصل مرا بهر آن كار خواند * ببايد از او خون بر اين خاك راند
420 بگفت اين و بر دشمنان حمله كرد * ز ميدان به كيوان روان گشت گرد
زمانى براندند بر خاك خون * فراوان از آن سروران « 6 » شد « 7 » نگون
پس از ساعتى جمله گشتند باز * بساط جفا درنوشتند باز
چو فرزند اشعث برون شد « 8 » ز جنگ * غلامى بدش نيك باهوش و هنگ
هامش
( 1 ) گر
( 2 ) كر
( 3 ) گمن
( 4 ) مقدار
( 5 ) كى
( 6 ) سر روان
( 7 ) سد
( 8 ) سد