به ابر اندرون شد نهان آفتاب * بيفتاد از جوى اقبالش آب
چنان بود افشين به درگاه شاه * كه در كس نكردى ز رفعت نگاه
بدان بار نزديك شه كس نبود * به چوگان ز مه گوى رفعت ربود
سپهر برين پايهء او نداشت * زمان و زمين مايهء او نداشت
10 بزرگان از آن تاب مىسوختند * از آن جاه و آن آب مىسوختند
حسد برد بر وى امير و وزير * نهفته زدندش ز ناگه به تير
چو پيوند ببريد از او آسمان * رگ گردنش گشت چون ريسمان
پى او حسودان و بدگوهران * پراكنده گشتند از هر كران
چو ديدند كز وى بيازرد امام * / ورا خصم گشتند ميران تمام / « 1 »
15 / بر معتصم شاه بادينوداد / * به بد هر يكى زاو همىكرد ياد
يكى گفت كاو ملحد و كافر است * بدانديش و بدفعل و شوماختر است
يكى گفت با بابك او بود يار * فرستاد نامه بر مازيار
از اين شيوه گفتار بسيار شد * بگفتند و آن جمله بر كار شد
سرافراز افشين گرانمايه بود * بر معتصم برترين پايه بود
20 در ايران و ارمن بد افشين امير * گذشته به رفعت ز پروين و تير
به انبارها سيم و زر داشتى * به خروار لعل و گهر داشتى
همه روم و ارمن ورا ملك بود * به رفعت ز گردون گرو مىربود
ز اشروسنه بود آن سرفراز * ز پستى شده كامران بر فراز
از آن سوى جيحون بود اين مقام * به پاى خود آمد به پيش امام
25 دلش بهر آن شهر دربند بود * بدانجا ورا خويش و پيوند بود
بدان بوم و برزن به سالى دو بار * فرستادى آن مير فرخنده بار
ز پنهان فرستادى آن سيم و زر * بدانسان كه كس را نبودى خبر
از آن پور طاهر خبر داشتى * درونش كجا ميل زر داشتى
از اول نكردى در آن زر نگاه * بماندى كه بردندى آن را به راه
30 به آخر ز افشين بيازرد مير * پى مازيار آن سگ كندوير
هامش
( 1 ) در متن اين مصرع اول بيت بعد است .