كه اكنون تو را بيشاز اين خيل هست * اگر نيست بر پاى بنماى دست
چنين گفت آن مشرك بدگهر * كه دارم دو صد گنج از اين بيشتر
مرا هستى از خاك افزونتر است * به انبارها جامه و گوهر است
حصارى بود هرمزآباد نام * بدانجاست گنج من اى خويشكام 175
هزار و دو صد بندهء ترك مست * نگهبان آن گنج ، چون پيل مست
بپرسيد ازاو مهتر بىهمال * كز آنجا كه آرد بدين [ قلعه ] مال
به مهتر جواب اينچنين داد و گفت * كه آن گنج در قلعه قارن نهفت
جز او كس نداند بر آن گنج راه * ببايد ورا رفت آن جايگاه
چنين گفت تا قارن آمد چو باد * بر او كرد احوال آن گنج ياد 180
سپه گفت با او كز اينجا ببر * جواب اينچنين داد مرد از هنر
نخواهم بدان قلعه لشكر كشيد * كه يا رد ز فرمان من سر كشيد
غلامان او بندگان مناند * در آن قلعه افكندگان مناند
چو من رفته باشم بيارند گنج * به چاكر سپارند بىدردورنج
ز گرگان روان كرد قارن چو شير * سوى هرمزآباد رفت آن دلير 185
چو آمد بر قلعه از بامداد * غلامان برفتند نزدش چو باد
برش بوسه دادند يكيك زمين * بكردند از دل به دو آفرين
پى گنج او را برافراشتند * و ليكن نهان كين او كاشتند
غلامان نشستند اندر كمين * چنين تا بكاويد قارن زمين
پى گنج كرد آن زمين را خراب * برآورد از او درج درّ خوشاب 190
برآورد آن گنج يكسر ز خاك * چو خورشيد پيدا شد آن زر ز خاك
ز شادى همىكرد قارن خروش * كشيدند از قلعه بيرون به دوش
چو آمد برون مرد والاتبار * روان گنج بر استران كرد بار
غلامان چو آن گنجها شد روان * براندند دنبالهء كاروان
كشيدند آن تيغهاى چو آب * پى گوهر و لعل و درّ خوشاب 195
برفتند بر قارن شيرزاد * به تيزى چو آتش ، به تندى چو باد
بگفتند كاى كافر كندوير * گرفتى خداوند ما را اسير
سپردى به دشمن ز نابخردى * بيابى مكافات بد را بدى
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 603
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٠٣